<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[تالار گفتمان عروس -  روابط پیش از ازدواج]]></title>
		<link>https://forum.talarearoos.ir/</link>
		<description><![CDATA[تالار گفتمان عروس - https://forum.talarearoos.ir]]></description>
		<pubDate>Fri, 17 Apr 2026 13:42:43 +0000</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[سلام آیا کسی مشاوره ازدواج در کرج میشناسه معرفی کنه؟]]></title>
			<link>https://forum.talarearoos.ir/thread-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AC-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D9%87-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%87%D8%9F--3044</link>
			<pubDate>Sat, 11 Jan 2020 15:56:06 +0330</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.talarearoos.ir/thread-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AC-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D9%87-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%87%D8%9F--3044</guid>
			<description><![CDATA[با سلام آیا کسی مشاوره ازدواج در کرج میشناسه معرفی کنه؟ممنون میشم معرفی کنید فقط مشاوره خوب باشه]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[با سلام آیا کسی مشاوره ازدواج در کرج میشناسه معرفی کنه؟ممنون میشم معرفی کنید فقط مشاوره خوب باشه]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[عشق بهتر است یا صمیمیت؟]]></title>
			<link>https://forum.talarearoos.ir/thread-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%AA%D8%9F--2378</link>
			<pubDate>Tue, 24 Jul 2018 16:37:11 +0430</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.talarearoos.ir/thread-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%AA%D8%9F--2378</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">پرسش:</span></span> سلام آقاى دکتر. پیامتون در مورد عشق و صمیمیت خیلى جالب بود. اما احساس مى کنم در مورد اینکه کدام براى رابطه طولانى بهتر است مطمئن نیستم. مى خواهم بپرسم با توجه به تعاریف شما، رابطه داشتن با کسى که با او احساس صمیمیت زیاد و دلبستگى مى کنیم اما عشقى وجود ندارد موفق تر است یا رابطه با کسى که به او احساس عشق داریم؟ چون همانطور که گفتید در این احساس عشق اضطراب و افسردگى هم همراه است. و اینکه نمى دانم عشق مى تواند براى طولانى مدت بماند یا نه؟ و اینکه این تعریف عشق یک طرفه است و لزوما ممکن است طرف دیگر همین احساس را نداشته باشد. اما تعریفى که از صمیمیت کردید به نظر دو طرفه مى آید.<br />
<br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">پاسخ دکتر شکیب:</span></span><br />
<br />
چه سوال های خوبی!<br />
<br />
رابطه با کسى که با او احساس صمیمیت زیاد و دلبستگى مى کنیم اما عشقى وجود ندارد موفق تر است یا رابطه با کسى که به او احساس عشق داریم؟<br />
<br />
باید ببینیم منظور شما از موفق بودن رابطه چیست. تجربه عشق ممکن است (تاکید می کنم: ممکن است) فوق العاده لذتبخش باشد، اما پایدار نیست، چون عشق پایدار نیست. پژوهش ها ثابت کرده که شور احساسات عاشقانه، در معنایی که گفتم، عمر معینی دارد و بعد فروکش می کند. می دانم خیلی ها از حرفم عصبانی می شوند اما عشق، احتمالا یک جور عارضه مغزی است. سیستم مغز و اعصاب ما هم بعد از مدتی (چند روز، تا چند سال بعد) این عارضه را برطرف می کند. اما این عارضه، بسیار لذتبخش است.<br />
<br />
 می شود از عشق لذت برد، اما اگر به دنبال رابطه ای مادام العمر هستید، عشق کمک نمی کند. حتی ممکن است عشق ویرانگر باشد؛ مثلا  وقتی عاشق کسی می شوید که به یک اختلال  شخصیت مبتلاست، یا تفاوت های فرهنگی و شخصیتی زیادی با او دارید، یا خانواده هایتان کارد و پنیر اند.<br />
<br />
عشاق، راحت ازدواج می کنند. مخصوصا که در فرهنگ ما ازدواج تقدیس می شود و دختران رویای ازدواج دارند و پدران و مادران اگر بچه هایشان ازدواج نکنند، دق می کنند.<br />
<br />
این جوری ست که همان عشق بالقوه لذتبخش و آرامبخش، می شود مخرب. البته اگر آدمها خوش شانس باشند و یار مناسبی نصیب شان شده باشد، و اگر بلد کار باشند، به دنبال عشق، صمیمیت می سازند. صمیمیت پایدار است.<br />
<br />
همان طور که نوشته اید، صمیمیت دوطرفه است و ساختنی است. اما عشق گاهی یک طرفه است و خیلی هم قابل کنترل نیست. البته گاهی، وقتی می بینیم دارد آسیب می زند، آن را با دارو درمان می کنیم.<br />
<br />
 ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">پرسش:</span></span> سلام آقاى دکتر. پیامتون در مورد عشق و صمیمیت خیلى جالب بود. اما احساس مى کنم در مورد اینکه کدام براى رابطه طولانى بهتر است مطمئن نیستم. مى خواهم بپرسم با توجه به تعاریف شما، رابطه داشتن با کسى که با او احساس صمیمیت زیاد و دلبستگى مى کنیم اما عشقى وجود ندارد موفق تر است یا رابطه با کسى که به او احساس عشق داریم؟ چون همانطور که گفتید در این احساس عشق اضطراب و افسردگى هم همراه است. و اینکه نمى دانم عشق مى تواند براى طولانى مدت بماند یا نه؟ و اینکه این تعریف عشق یک طرفه است و لزوما ممکن است طرف دیگر همین احساس را نداشته باشد. اما تعریفى که از صمیمیت کردید به نظر دو طرفه مى آید.<br />
<br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">پاسخ دکتر شکیب:</span></span><br />
<br />
چه سوال های خوبی!<br />
<br />
رابطه با کسى که با او احساس صمیمیت زیاد و دلبستگى مى کنیم اما عشقى وجود ندارد موفق تر است یا رابطه با کسى که به او احساس عشق داریم؟<br />
<br />
باید ببینیم منظور شما از موفق بودن رابطه چیست. تجربه عشق ممکن است (تاکید می کنم: ممکن است) فوق العاده لذتبخش باشد، اما پایدار نیست، چون عشق پایدار نیست. پژوهش ها ثابت کرده که شور احساسات عاشقانه، در معنایی که گفتم، عمر معینی دارد و بعد فروکش می کند. می دانم خیلی ها از حرفم عصبانی می شوند اما عشق، احتمالا یک جور عارضه مغزی است. سیستم مغز و اعصاب ما هم بعد از مدتی (چند روز، تا چند سال بعد) این عارضه را برطرف می کند. اما این عارضه، بسیار لذتبخش است.<br />
<br />
 می شود از عشق لذت برد، اما اگر به دنبال رابطه ای مادام العمر هستید، عشق کمک نمی کند. حتی ممکن است عشق ویرانگر باشد؛ مثلا  وقتی عاشق کسی می شوید که به یک اختلال  شخصیت مبتلاست، یا تفاوت های فرهنگی و شخصیتی زیادی با او دارید، یا خانواده هایتان کارد و پنیر اند.<br />
<br />
عشاق، راحت ازدواج می کنند. مخصوصا که در فرهنگ ما ازدواج تقدیس می شود و دختران رویای ازدواج دارند و پدران و مادران اگر بچه هایشان ازدواج نکنند، دق می کنند.<br />
<br />
این جوری ست که همان عشق بالقوه لذتبخش و آرامبخش، می شود مخرب. البته اگر آدمها خوش شانس باشند و یار مناسبی نصیب شان شده باشد، و اگر بلد کار باشند، به دنبال عشق، صمیمیت می سازند. صمیمیت پایدار است.<br />
<br />
همان طور که نوشته اید، صمیمیت دوطرفه است و ساختنی است. اما عشق گاهی یک طرفه است و خیلی هم قابل کنترل نیست. البته گاهی، وقتی می بینیم دارد آسیب می زند، آن را با دارو درمان می کنیم.<br />
<br />
 ]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[سرگذشت جمال: روابط جنسی پیش از ازدواج]]></title>
			<link>https://forum.talarearoos.ir/thread-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B7-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC--2373</link>
			<pubDate>Tue, 24 Jul 2018 16:02:49 +0430</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.talarearoos.ir/thread-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B7-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC--2373</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">سرگذشت جمال- قسمت اول</span></span><br />
<br />
<br />
پسری بودم ۲۸ ساله ساکن یکی از شهرستانهای جنوبی<br />
در خانواده ای نسبتا مذهبی، در بافت و فرهنگ سنتی جامعه اون روزهای شهر نسبتا کوچکم زندگی میکردم<br />
چهارتا خواهر و برادر بودیم و هممون تحصیلات دانشگاهی داشتیم<br />
<br />
زمانی بود که شبکه های اجتماعی با ظهور فیسبوک تازه داشت شکل میگرفت اما همه گیر نبود<br />
کارمند یه شرکت خصوصی بودم و درآمد نسبتا خوبی هم داشتم (۵ تا ۶ برابر دستمزد مصوب)<br />
در اواخر دوران نوجوانی و اوایل دوران جوانی بسیار مذهبی و نسبت متعصب به مسائل دینی<br />
<br />
دوست دختر نداشتم و هیچوقت به داشتنشم فکر نکرده بودم<br />
ده سالی میشد که غرایز جنسی بهم فشار میاورد<br />
اوایل خیلی مقاومت میکردم، ولی تنها روشم خودارضایی گه گاه بود با عذاب وجدانهای بعدش<br />
دو سه سالی بود که خیلی مثل قبل پابند عقایدم نبودم و گر چه خود ارضایی کمتر بود ولی عذاب وجدانشم برام کمتر بود<br />
<br />
داستان ازونجا شروع شد که بر حسب اتفاق و یه شیطنت دخترانه دست جمعی پای یه دختر را برای اولین بار به زندگی من باز کرد<br />
تلفنم زنگ خورد شماره ای غریبه<br />
و یه دختری پشت خط بود که با دوستاش سعی داشتن منو یکم اذیت کنن<br />
<br />
این شد شروع یه رابطه شش ساله<br />
سه ماه اول فقط صحبت بود بدون دلبستگی و عشقی، فقط از سر کنجکاوی<br />
<br />
دوست دختر تلفنی من ساکن تهران بود از  یه خانواده محترم اما بسیار متفاوت از ما<br />
پدر کارگر بود و با درآمد مشخص و دوست منم یکسالی بود که بعد از چند سال زندگی مشترک از همسر سابقش که پسر عموش بود جدا شده بود، بدلیل اعتیاد شدید همسرش<br />
به تشخیص خانواده و در ۱۸ سالگی ازدواج کرده بوده کاملا سنتی<br />
<br />
دیپلمه بود، زیبا بود و مهربان<br />
پنج شش ماهی هم از من بزرگتر بود<br />
<br />
به گفته خودش زمانی ازدواج کرده بوده که کوچکترین دانش جنسی نداشته و سکس براش فقط یه انجام وظیفه بوده بدون هیچ لذتی<br />
بعد از سه ماه اولین ملاقات حضوری ما رخ داد، با یه سفر ۱۳۰۰ کیلومتری تا تهران<br />
<br />
دوستای خوبی بودیم برای هم<br />
<br />
اوایل اون حس کنجکاوی منو درباره جنس مخالف ارضا میکرد و منم همدمی بودم براش بعد از یه شکست عاطفی<br />
<br />
میدونستیم که خیلی تفاوته بین دنیای ما بین فرهنگها و استاندارهای هر کدوم از ما<br />
میدونستیم که دوستای خوبی برا هم هستیم ولی زوج متناسبی نیستیم<br />
<br />
گه گاه کنجکاویای من به مسائل جنسی هم میرسید ولی دوست دخترم مشخصا اطلاعات چندانی نداشت<br />
<br />
چهار ماه گذشت و ملاقات حضوری دوم ما شکل گرفت<br />
ولی اینبار به سکس ختم شد<br />
با هیجانی زیاد برای هر دوی ما<br />
و بعدش عذاب وجدانی شدید به همراه داشت برای هر دوی ما که تا حدودی مذهبی بودیم<br />
<br />
اما سکس بزرگترین اشتباه ما در این رابطه بود<br />
یکی دو ماه بعد از اولین سکس  هر دوی ما گمان میکردیم بهترین زوج ممکن خواهیم بود و تصمیم گرفتیم باهم ازدواج کنیم<br />
<br />
میدونستیم داریم وارد چه راه سخت و شاید غیر ممکن و یا حتی خطرناکی میشیم اما غریزه داشت کار خودشو بهتر از عقل پیش میبرد<br />
<br />
پس به خانواده هامون گفتیم<br />
ولی نتیجه همونی بود که شماهم میتونید حدس بزنید<br />
<br />
مخالفت خیلی شدید!!!<br />
ولی منو دوست دخترم که حالا دیگه عشق من بود کوتاه نیومدیم<br />
و باوجود مخالفتها هر دوماه یبار همو میدیدیم<br />
<br />
در مورد در امدش هم اینکه<br />
دوست دختر من یه خونه کوچیک در  یکی از شهرهای حاشیه تهران داشت و مبلغ خیلی کمی از بابت اجاره اون میگرفت که اونم کفاف هزینه های تعمیر و نگهداری خودشو نمیداد<br />
<br />
سر انجام دوستم بعد از مدتی بدلیل پرداخت نشدن اقساط وامهای همسر سابقش که از حساب اون گرفته شده بود و فشار بانکها و ضامنها مجبور به فروش اون آپارتمان شد و تنها منبع درامدش راهم از دست داد و بدلیل ناتوانی خانواده در تامین مالی بیش از قبل وابسته به من شد<br />
<br />
بعد از دو سال سرانجام با پیگیری و سماجت، خانوادمو راضی(یا شایدم مجبور) کردم بیان خواستگاری<br />
<br />
ما خوشحال بودیم و خانواده ها ناراحت<br />
شب خواستگاری رسید<br />
شاید بدترین خاطره زندگی من بود<br />
مراسمی که ما انتظار داشتیم به شادی ختم بشه با گریه های پدر و مادرامون شبیه عذا داری برای آینده ما شد<br />
<br />
اونا اعتقاد داشتن که ما اشتباه میکنیم ولی ما قبول نمیکردیم<br />
<br />
اونشب بی احترامی و حرمت شکنی نشد ولی خانواده ها با دیدن همدیگه مطمئن تر شدن که نظرشون درسته<br />
<br />
اما ما هم کوتاه نیومدیم<br />
تصمیم گرفتیم تا زمانی که خانواده ها رضایت میدن صیغه کنیم که رابطمون هم شرعی باشه<br />
به خواهر بزرگترش که تنها حامی ما بود گفتیم و کارمونو انجام دادیم<br />
فقط اون میدونست<br />
<br />
حالا دیگه میتونستیم باهم مسافرت هم بریم<br />
رابطه جنسیمون زیادتر شده بود<br />
و به گفته عشقم، تازه بعد از سالها اولین بار بود که داشت لذت سکس رو تجربه میکرد و منم بدون عذاب وجدان از مشکلات شرعی ازون لذت میبردم<br />
<br />
این داستان دوسال ادامه داشت اما نظر خانواده ها تغییری نکرد!<br />
<br />
<br />
<br />
ادامه در پست بعد<br />
<br />
 ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">سرگذشت جمال- قسمت اول</span></span><br />
<br />
<br />
پسری بودم ۲۸ ساله ساکن یکی از شهرستانهای جنوبی<br />
در خانواده ای نسبتا مذهبی، در بافت و فرهنگ سنتی جامعه اون روزهای شهر نسبتا کوچکم زندگی میکردم<br />
چهارتا خواهر و برادر بودیم و هممون تحصیلات دانشگاهی داشتیم<br />
<br />
زمانی بود که شبکه های اجتماعی با ظهور فیسبوک تازه داشت شکل میگرفت اما همه گیر نبود<br />
کارمند یه شرکت خصوصی بودم و درآمد نسبتا خوبی هم داشتم (۵ تا ۶ برابر دستمزد مصوب)<br />
در اواخر دوران نوجوانی و اوایل دوران جوانی بسیار مذهبی و نسبت متعصب به مسائل دینی<br />
<br />
دوست دختر نداشتم و هیچوقت به داشتنشم فکر نکرده بودم<br />
ده سالی میشد که غرایز جنسی بهم فشار میاورد<br />
اوایل خیلی مقاومت میکردم، ولی تنها روشم خودارضایی گه گاه بود با عذاب وجدانهای بعدش<br />
دو سه سالی بود که خیلی مثل قبل پابند عقایدم نبودم و گر چه خود ارضایی کمتر بود ولی عذاب وجدانشم برام کمتر بود<br />
<br />
داستان ازونجا شروع شد که بر حسب اتفاق و یه شیطنت دخترانه دست جمعی پای یه دختر را برای اولین بار به زندگی من باز کرد<br />
تلفنم زنگ خورد شماره ای غریبه<br />
و یه دختری پشت خط بود که با دوستاش سعی داشتن منو یکم اذیت کنن<br />
<br />
این شد شروع یه رابطه شش ساله<br />
سه ماه اول فقط صحبت بود بدون دلبستگی و عشقی، فقط از سر کنجکاوی<br />
<br />
دوست دختر تلفنی من ساکن تهران بود از  یه خانواده محترم اما بسیار متفاوت از ما<br />
پدر کارگر بود و با درآمد مشخص و دوست منم یکسالی بود که بعد از چند سال زندگی مشترک از همسر سابقش که پسر عموش بود جدا شده بود، بدلیل اعتیاد شدید همسرش<br />
به تشخیص خانواده و در ۱۸ سالگی ازدواج کرده بوده کاملا سنتی<br />
<br />
دیپلمه بود، زیبا بود و مهربان<br />
پنج شش ماهی هم از من بزرگتر بود<br />
<br />
به گفته خودش زمانی ازدواج کرده بوده که کوچکترین دانش جنسی نداشته و سکس براش فقط یه انجام وظیفه بوده بدون هیچ لذتی<br />
بعد از سه ماه اولین ملاقات حضوری ما رخ داد، با یه سفر ۱۳۰۰ کیلومتری تا تهران<br />
<br />
دوستای خوبی بودیم برای هم<br />
<br />
اوایل اون حس کنجکاوی منو درباره جنس مخالف ارضا میکرد و منم همدمی بودم براش بعد از یه شکست عاطفی<br />
<br />
میدونستیم که خیلی تفاوته بین دنیای ما بین فرهنگها و استاندارهای هر کدوم از ما<br />
میدونستیم که دوستای خوبی برا هم هستیم ولی زوج متناسبی نیستیم<br />
<br />
گه گاه کنجکاویای من به مسائل جنسی هم میرسید ولی دوست دخترم مشخصا اطلاعات چندانی نداشت<br />
<br />
چهار ماه گذشت و ملاقات حضوری دوم ما شکل گرفت<br />
ولی اینبار به سکس ختم شد<br />
با هیجانی زیاد برای هر دوی ما<br />
و بعدش عذاب وجدانی شدید به همراه داشت برای هر دوی ما که تا حدودی مذهبی بودیم<br />
<br />
اما سکس بزرگترین اشتباه ما در این رابطه بود<br />
یکی دو ماه بعد از اولین سکس  هر دوی ما گمان میکردیم بهترین زوج ممکن خواهیم بود و تصمیم گرفتیم باهم ازدواج کنیم<br />
<br />
میدونستیم داریم وارد چه راه سخت و شاید غیر ممکن و یا حتی خطرناکی میشیم اما غریزه داشت کار خودشو بهتر از عقل پیش میبرد<br />
<br />
پس به خانواده هامون گفتیم<br />
ولی نتیجه همونی بود که شماهم میتونید حدس بزنید<br />
<br />
مخالفت خیلی شدید!!!<br />
ولی منو دوست دخترم که حالا دیگه عشق من بود کوتاه نیومدیم<br />
و باوجود مخالفتها هر دوماه یبار همو میدیدیم<br />
<br />
در مورد در امدش هم اینکه<br />
دوست دختر من یه خونه کوچیک در  یکی از شهرهای حاشیه تهران داشت و مبلغ خیلی کمی از بابت اجاره اون میگرفت که اونم کفاف هزینه های تعمیر و نگهداری خودشو نمیداد<br />
<br />
سر انجام دوستم بعد از مدتی بدلیل پرداخت نشدن اقساط وامهای همسر سابقش که از حساب اون گرفته شده بود و فشار بانکها و ضامنها مجبور به فروش اون آپارتمان شد و تنها منبع درامدش راهم از دست داد و بدلیل ناتوانی خانواده در تامین مالی بیش از قبل وابسته به من شد<br />
<br />
بعد از دو سال سرانجام با پیگیری و سماجت، خانوادمو راضی(یا شایدم مجبور) کردم بیان خواستگاری<br />
<br />
ما خوشحال بودیم و خانواده ها ناراحت<br />
شب خواستگاری رسید<br />
شاید بدترین خاطره زندگی من بود<br />
مراسمی که ما انتظار داشتیم به شادی ختم بشه با گریه های پدر و مادرامون شبیه عذا داری برای آینده ما شد<br />
<br />
اونا اعتقاد داشتن که ما اشتباه میکنیم ولی ما قبول نمیکردیم<br />
<br />
اونشب بی احترامی و حرمت شکنی نشد ولی خانواده ها با دیدن همدیگه مطمئن تر شدن که نظرشون درسته<br />
<br />
اما ما هم کوتاه نیومدیم<br />
تصمیم گرفتیم تا زمانی که خانواده ها رضایت میدن صیغه کنیم که رابطمون هم شرعی باشه<br />
به خواهر بزرگترش که تنها حامی ما بود گفتیم و کارمونو انجام دادیم<br />
فقط اون میدونست<br />
<br />
حالا دیگه میتونستیم باهم مسافرت هم بریم<br />
رابطه جنسیمون زیادتر شده بود<br />
و به گفته عشقم، تازه بعد از سالها اولین بار بود که داشت لذت سکس رو تجربه میکرد و منم بدون عذاب وجدان از مشکلات شرعی ازون لذت میبردم<br />
<br />
این داستان دوسال ادامه داشت اما نظر خانواده ها تغییری نکرد!<br />
<br />
<br />
<br />
ادامه در پست بعد<br />
<br />
 ]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[تا کی می شود بی محلی کرد؟!]]></title>
			<link>https://forum.talarearoos.ir/thread-%D8%AA%D8%A7-%DA%A9%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D8%9F--2036</link>
			<pubDate>Wed, 07 Mar 2018 17:30:26 +0330</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.talarearoos.ir/thread-%D8%AA%D8%A7-%DA%A9%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D8%9F--2036</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">پرسش:</span></span> جناب دکتر سلام. سوال من اینه بالاخره یک جایی در رابطه آدم به طرف علاقه مند میشه و وقتی میفهمه که نیمه گمشده اش روپیدا کرده دوست نداره به هیچ قیمتی از دستش بده.... خوب تا کی در دسترس نبودن و به اصطلاح عوامش بی محلی کردن، باعث جذابیت و جذب طرف مقابل میشه؟ این بازی رو نمیشه همیشه ادامه داد... پس زن و شوهرهایی که همیشه در کنار هم هستن چه جوری رابطه شون رو نگه میدارن؟!<br />
 ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">پرسش:</span></span> جناب دکتر سلام. سوال من اینه بالاخره یک جایی در رابطه آدم به طرف علاقه مند میشه و وقتی میفهمه که نیمه گمشده اش روپیدا کرده دوست نداره به هیچ قیمتی از دستش بده.... خوب تا کی در دسترس نبودن و به اصطلاح عوامش بی محلی کردن، باعث جذابیت و جذب طرف مقابل میشه؟ این بازی رو نمیشه همیشه ادامه داد... پس زن و شوهرهایی که همیشه در کنار هم هستن چه جوری رابطه شون رو نگه میدارن؟!<br />
 ]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستان الناز؛ دختری که دروغ نگفت]]></title>
			<link>https://forum.talarearoos.ir/thread-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%84%D9%86%D8%A7%D8%B2%D8%9B-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%86%DA%AF%D9%81%D8%AA--2032</link>
			<pubDate>Wed, 07 Mar 2018 16:56:26 +0330</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.talarearoos.ir/thread-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%84%D9%86%D8%A7%D8%B2%D8%9B-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%86%DA%AF%D9%81%D8%AA--2032</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">داستان الناز؛ دختری که دروغ نگفت (قسمت اول)</span></span><br />
<br />
هیچ وقت یادم نمیره زمانی رو که اولین بار او رو تو جمع دوستانه میدیدم و هر بار بیشتر از پیش مسحور اخلاق و منش او می شدم... او هم انگار همین حس رو داشت. جمع دوستانه ما شامل خانم ها و آقایون تحصیلکرده و بعضا نخبه بود و او هم از بچه های سمپاد.<br />
<br />
 روزی به واسطه یکی از دوستان پا پیش گذاشت و آغاز شناخت بیشتر. هر چه پیش رفتیم نزدیکی افکار بیشتر بود و از دید اطرافیان یک روح در دو بدن بودیم. با پدرش مطرح کرد و قراری با حضور پدرها گذاشته شد و مورد قبول  هر دو پدر افتادیم و پیش رفتیم.<br />
<br />
 مشاوره و تست و هر آنچه باید انجام شد و همه چیز بر وفق مراد بود. همه دوستان ما رو متعلق به هم می دونستن و چنان آرامشی بود که خیال ذره ای مخالفت در سر نداشتیم. یک سالی از شناخت زیرنظر پدرها گذشت و اینجا بود که تن دادیم به هم و پا در رابطه ای جدی، گرم و عاشقانه گذاشتیم.<br />
<br />
اما بعد از مطرح کردن آشنایی ما به واسطه پدرها به مادرهای ما دوتا، عَلَم مخالفت بر افراشته شد. هر چه بیشتر تلاش کردیم سرسختانه تر تاختند و جنگیدند... تماما هم با بهانه های واهی... حتی تلاش و گفتگوی پدرها هم افاقه نکرد که نکرد... مادرها سرسختانه مخالف بودند. چهارسالی گذشت و خسته و درمانده از تلاش مجبور به ترک هم شدیم و هر کس پی زندگی خودش رفت...<br />
<br />
گذشت و گذشت و همیشه یکی از دغدغه های زندگی من این بود که منی که بکارتم رو با عشق تقدیم مردی کردم آیا درسته که حالا پی ترمیم باشم یا باید صادقانه عمل کنم؟<br />
<br />
مشاورین حکم به تقیه میدادند و اینکه صداش رو در نیار و عمل ترمیم انجام بده و زندگی جدیدی رو تجربه کن. به خاطر موقعیت شغلی مناسب و اینکه دختری پر شور و فعال بودم خواستگاران زیادی داشتم و همیشه درگیر اینکه چه باید کرد؟<br />
<br />
 هر چه کردم نتونستم دنبال عمل برم و اعتقاد داشتم دروغی بزرگ و نابخشودنی ست و در توان من نیست چرا که راهی بود که خودم برگزیده بودم و باید پای اون بایستم و معتقد بودم که پیدا میشه مردی که از این منظر با من هم اندیشه باشه؛ پس زمانی که پای کسی به میون میامد در صورت اعتماد مساله م رو بیان می کردم.<br />
<br />
 خوب یادمه که متاسفانه بیشتر اونها کلا نگاهشون طور دیگه میشد و به صراحت پیشنهاد سکس رو مطرح میکردند و من هاج و واج از اینکه چه طور به این راحتی کسی که قصد ازدواج داره حاضره بدون دل دادن تن به یک نفر بده؟!<br />
<br />
خلاصه در این بین جوانی که به نظر معقول میامد و از همکاران بود پیشنهاد شناخت بیشتر داد و من وارد رابطه با ایشون شدم. هر چه پیش رفتیم وجوه تشابه بیشتر شد و باز هم مشاوره و خانواده ها... همه چیز خوب بود و زمان مطرح کردن مساله من بود...<br />
<br />
باورم نمیشد. به قدری خوب برخورد کرد که تمام دغدغه ها و درگیری های ذهنی و ترس از قضاوت ها رنگ باخت تا جایی که وقتی از طرف مادرش و البته مادر خودم تحت فشار قرار گرفتیم که نامه بکارت تهیه کنید او اقدام کرد بی اینکه من توسط پزشکی معاینه بشم.<br />
<br />
زندگی مشترک آغاز شد و هر روز بیشتر از گذشته دلداده او میشدم و احترامی برای او قائل بودم. از  دید  اطرافیان زندگی مثال زدنی داشتیم. در مسایل جنسی  هم از هم راضی....<br />
<br />
گذشت و گذشت و گذشت تا فرزندانی حاصل این عشق شدند. در این سالها هر از گاهی متوجه چت کردنهای او بودم ولی انقدر بین ما عشق بود و باور داشتم او رو و معتقد به حریم خصوصی بودم که اجازه هر گونه کنجکاوی رو به خودم نمی دادم تا اینکه روزی  به صورت اتفاقی و با یک اتفاق بسیار ساده گذشته من رو جلوی چشمام آورد و آتشی که گویا تمام این سالها زیر تلی از خاکستر بود زبانه کشید و  زندگی ده ساله ای رو آتش زد....<br />
<br />
 ادامه در پست بعد<br />
<br />
 ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">داستان الناز؛ دختری که دروغ نگفت (قسمت اول)</span></span><br />
<br />
هیچ وقت یادم نمیره زمانی رو که اولین بار او رو تو جمع دوستانه میدیدم و هر بار بیشتر از پیش مسحور اخلاق و منش او می شدم... او هم انگار همین حس رو داشت. جمع دوستانه ما شامل خانم ها و آقایون تحصیلکرده و بعضا نخبه بود و او هم از بچه های سمپاد.<br />
<br />
 روزی به واسطه یکی از دوستان پا پیش گذاشت و آغاز شناخت بیشتر. هر چه پیش رفتیم نزدیکی افکار بیشتر بود و از دید اطرافیان یک روح در دو بدن بودیم. با پدرش مطرح کرد و قراری با حضور پدرها گذاشته شد و مورد قبول  هر دو پدر افتادیم و پیش رفتیم.<br />
<br />
 مشاوره و تست و هر آنچه باید انجام شد و همه چیز بر وفق مراد بود. همه دوستان ما رو متعلق به هم می دونستن و چنان آرامشی بود که خیال ذره ای مخالفت در سر نداشتیم. یک سالی از شناخت زیرنظر پدرها گذشت و اینجا بود که تن دادیم به هم و پا در رابطه ای جدی، گرم و عاشقانه گذاشتیم.<br />
<br />
اما بعد از مطرح کردن آشنایی ما به واسطه پدرها به مادرهای ما دوتا، عَلَم مخالفت بر افراشته شد. هر چه بیشتر تلاش کردیم سرسختانه تر تاختند و جنگیدند... تماما هم با بهانه های واهی... حتی تلاش و گفتگوی پدرها هم افاقه نکرد که نکرد... مادرها سرسختانه مخالف بودند. چهارسالی گذشت و خسته و درمانده از تلاش مجبور به ترک هم شدیم و هر کس پی زندگی خودش رفت...<br />
<br />
گذشت و گذشت و همیشه یکی از دغدغه های زندگی من این بود که منی که بکارتم رو با عشق تقدیم مردی کردم آیا درسته که حالا پی ترمیم باشم یا باید صادقانه عمل کنم؟<br />
<br />
مشاورین حکم به تقیه میدادند و اینکه صداش رو در نیار و عمل ترمیم انجام بده و زندگی جدیدی رو تجربه کن. به خاطر موقعیت شغلی مناسب و اینکه دختری پر شور و فعال بودم خواستگاران زیادی داشتم و همیشه درگیر اینکه چه باید کرد؟<br />
<br />
 هر چه کردم نتونستم دنبال عمل برم و اعتقاد داشتم دروغی بزرگ و نابخشودنی ست و در توان من نیست چرا که راهی بود که خودم برگزیده بودم و باید پای اون بایستم و معتقد بودم که پیدا میشه مردی که از این منظر با من هم اندیشه باشه؛ پس زمانی که پای کسی به میون میامد در صورت اعتماد مساله م رو بیان می کردم.<br />
<br />
 خوب یادمه که متاسفانه بیشتر اونها کلا نگاهشون طور دیگه میشد و به صراحت پیشنهاد سکس رو مطرح میکردند و من هاج و واج از اینکه چه طور به این راحتی کسی که قصد ازدواج داره حاضره بدون دل دادن تن به یک نفر بده؟!<br />
<br />
خلاصه در این بین جوانی که به نظر معقول میامد و از همکاران بود پیشنهاد شناخت بیشتر داد و من وارد رابطه با ایشون شدم. هر چه پیش رفتیم وجوه تشابه بیشتر شد و باز هم مشاوره و خانواده ها... همه چیز خوب بود و زمان مطرح کردن مساله من بود...<br />
<br />
باورم نمیشد. به قدری خوب برخورد کرد که تمام دغدغه ها و درگیری های ذهنی و ترس از قضاوت ها رنگ باخت تا جایی که وقتی از طرف مادرش و البته مادر خودم تحت فشار قرار گرفتیم که نامه بکارت تهیه کنید او اقدام کرد بی اینکه من توسط پزشکی معاینه بشم.<br />
<br />
زندگی مشترک آغاز شد و هر روز بیشتر از گذشته دلداده او میشدم و احترامی برای او قائل بودم. از  دید  اطرافیان زندگی مثال زدنی داشتیم. در مسایل جنسی  هم از هم راضی....<br />
<br />
گذشت و گذشت و گذشت تا فرزندانی حاصل این عشق شدند. در این سالها هر از گاهی متوجه چت کردنهای او بودم ولی انقدر بین ما عشق بود و باور داشتم او رو و معتقد به حریم خصوصی بودم که اجازه هر گونه کنجکاوی رو به خودم نمی دادم تا اینکه روزی  به صورت اتفاقی و با یک اتفاق بسیار ساده گذشته من رو جلوی چشمام آورد و آتشی که گویا تمام این سالها زیر تلی از خاکستر بود زبانه کشید و  زندگی ده ساله ای رو آتش زد....<br />
<br />
 ادامه در پست بعد<br />
<br />
 ]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[سه اشتباه در نامزدبازی]]></title>
			<link>https://forum.talarearoos.ir/thread-%D8%B3%D9%87-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B2%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C--2018</link>
			<pubDate>Wed, 07 Mar 2018 16:20:36 +0330</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.talarearoos.ir/thread-%D8%B3%D9%87-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B2%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C--2018</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">دکتر محمدرضا رجبی شکیب:</span></span><br />
<br />
در فرهنگ ما، وقتی کسی می گوید فلانی «نامزد» من است، آقا یا خانم فلانی می تواند هر وضعیتی داشته باشد: ممکن است عقد کرده باشند؛ ممکن است نشان کرده باشند؛ ممکن است آقا فقط خواستگاری رفته باشد؛ ممکن است اصلا خواستگاری هم نرفته باشد و فقط بین خودشان قول و قرار گذاشته باشند؛ و حتی ممکن است دوست دختر و پسر باشند بدون هیچ برنامه ای برای ازدواج. اما همه اینها را می گوییم «نامزد».<br />
<br />
من در این یادداشت اما درباره نامزدی حرف می زنم به معنای واقعی اش. یعنی دو نفر «نامزد» شده اند برای ازدواج. پس هنوز ازدواجی صورت نگرفته. این دو نفر دارند همدیگر را ارزیابی می کنند تا ببینند برای هم مناسب اند یا نه. این معنای واقعی «نامزدی» است. می خواهم درباره سه اشتباه رایج در این دوره بگویم.<br />
<br />
اول:  جشن بگیریم!<br />
<br />
یکی از رسم هایی که نه فقط بیخود و بی جهت، که زیانبار است، همین جشن نامزدی است. شهر را خبر می کنیم که چه بگوییم؟ بگوییم دختر و پسر ما دارند همدیگر را ارزیابی می کنند؟ خب این بندگان خدا اگر به این نتیجه رسیدند که به درد هم نمی خورند، چه گلی به سر بگیرند؟ خود شما پدر و مادر خیراندیش نیستید که از ترس آبرو به جوان هایتان فشار می آورید که: حالا دیگر نمی شود همه چیز را به هم زد و «باید» ازدواج کنید؟ زندگی ای که علیرغم میل دو نفر و با زور و جبر شما شکل بگیرد، چه عاقبتی خواهد داشت؟<br />
<br />
دوم: عاشق شویم!<br />
<br />
این یکی، اشتباهی است که خود جوانها مرتکب می شوند. دختر و پسر پرشور و حالی که نامزد کرده اند، فراموش می کنند برای ازدواج دارند همدیگر را می شناسند و ارزیابی می کنند. چشم باز می کنند و می بینند ای دل غافل، عاشق شده اند! خب وقتی عاشق شدید که دیگر نمی شود ارزیابی کرد! فقط می خواهید به هرقیمتی به هم برسید.<br />
 <br />
نمی گوییم باید دور باشید از هم. اتفاقا پیشنهاد می کنیم که زوج ها در دوره نامزدی حتی عقد موقت کنند و بتوانند با هم خلوت هم داشته باشند تا از  نظر جنسی هم، یکدیگر را ارزیابی کنند؛ البته همیشه این خطر  وابستگی هست و به دنبال تجربه لذتبخش جنسی، آدمها اتفاقا بیشتر به هم وابسته شوند. اما سوال این است که اگر بخواهیم از این خطر پیشگری کنیم چه باید بکنیم؟ باید دختر و پسر همدیگر را نبینند و نشناسند و مثل عهد ناصر الدین شاه همدیگر را اولین بار در حجله ملاقات کنند؟<br />
<br />
راهی جز این نیست که بگذاریم آدمها با هم معاشرت کنند و همدیگر را بشناسند؛ اما آدمها هم باید از خودشان و طرف مقابل شان، مراقبت کنند.<br />
<br />
سوم: صبر کنیم تا هجران به پایان برسد!<br />
<br />
اشتباه رایج دیگر این است که دوره نامزدی را دوره فترت بدانیم. دختر و پسر هر کدام در یک سوی کشور زندگی خودشان را بکنند و فقط با هم تلفنی و چتی معاشرت کنند و ماهی دو ماهی یکی دو روز همدیگر را ببینند و به این «دوری و دوستی» می گوییم نامزدی. یا در یک شهر باشند اما نگذاریم با هم معاشرت کنند مبادا که خطایی رخ دهد. این که نمی شود. مگر نه اینکه قرار است نامزدی دوره شناخت و ارزیابی باشد؟ آدمها از راه دور فقط می توانند قربان صدقه هم بروند و یا قهر کنند. اسهال گرفتن همدیگر را که نمی بینند. اوقات تلخی همدیگر را که تجربه نمی کنند. کنار هم نیستند که ببینند وقتی خسته و آشفته و عصبی هستند، چطور رفتار می کنند.<br />
<br />
نامزدی ها و دوستی های اشتباه، می رسد به ازدواج های ناپایدار. و این می شود که ده ها میلیون تومان خرج عروسی ای می شود که چند ماه بیشتر دوام ندارد.<br />
<br />
<br />
 ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">دکتر محمدرضا رجبی شکیب:</span></span><br />
<br />
در فرهنگ ما، وقتی کسی می گوید فلانی «نامزد» من است، آقا یا خانم فلانی می تواند هر وضعیتی داشته باشد: ممکن است عقد کرده باشند؛ ممکن است نشان کرده باشند؛ ممکن است آقا فقط خواستگاری رفته باشد؛ ممکن است اصلا خواستگاری هم نرفته باشد و فقط بین خودشان قول و قرار گذاشته باشند؛ و حتی ممکن است دوست دختر و پسر باشند بدون هیچ برنامه ای برای ازدواج. اما همه اینها را می گوییم «نامزد».<br />
<br />
من در این یادداشت اما درباره نامزدی حرف می زنم به معنای واقعی اش. یعنی دو نفر «نامزد» شده اند برای ازدواج. پس هنوز ازدواجی صورت نگرفته. این دو نفر دارند همدیگر را ارزیابی می کنند تا ببینند برای هم مناسب اند یا نه. این معنای واقعی «نامزدی» است. می خواهم درباره سه اشتباه رایج در این دوره بگویم.<br />
<br />
اول:  جشن بگیریم!<br />
<br />
یکی از رسم هایی که نه فقط بیخود و بی جهت، که زیانبار است، همین جشن نامزدی است. شهر را خبر می کنیم که چه بگوییم؟ بگوییم دختر و پسر ما دارند همدیگر را ارزیابی می کنند؟ خب این بندگان خدا اگر به این نتیجه رسیدند که به درد هم نمی خورند، چه گلی به سر بگیرند؟ خود شما پدر و مادر خیراندیش نیستید که از ترس آبرو به جوان هایتان فشار می آورید که: حالا دیگر نمی شود همه چیز را به هم زد و «باید» ازدواج کنید؟ زندگی ای که علیرغم میل دو نفر و با زور و جبر شما شکل بگیرد، چه عاقبتی خواهد داشت؟<br />
<br />
دوم: عاشق شویم!<br />
<br />
این یکی، اشتباهی است که خود جوانها مرتکب می شوند. دختر و پسر پرشور و حالی که نامزد کرده اند، فراموش می کنند برای ازدواج دارند همدیگر را می شناسند و ارزیابی می کنند. چشم باز می کنند و می بینند ای دل غافل، عاشق شده اند! خب وقتی عاشق شدید که دیگر نمی شود ارزیابی کرد! فقط می خواهید به هرقیمتی به هم برسید.<br />
 <br />
نمی گوییم باید دور باشید از هم. اتفاقا پیشنهاد می کنیم که زوج ها در دوره نامزدی حتی عقد موقت کنند و بتوانند با هم خلوت هم داشته باشند تا از  نظر جنسی هم، یکدیگر را ارزیابی کنند؛ البته همیشه این خطر  وابستگی هست و به دنبال تجربه لذتبخش جنسی، آدمها اتفاقا بیشتر به هم وابسته شوند. اما سوال این است که اگر بخواهیم از این خطر پیشگری کنیم چه باید بکنیم؟ باید دختر و پسر همدیگر را نبینند و نشناسند و مثل عهد ناصر الدین شاه همدیگر را اولین بار در حجله ملاقات کنند؟<br />
<br />
راهی جز این نیست که بگذاریم آدمها با هم معاشرت کنند و همدیگر را بشناسند؛ اما آدمها هم باید از خودشان و طرف مقابل شان، مراقبت کنند.<br />
<br />
سوم: صبر کنیم تا هجران به پایان برسد!<br />
<br />
اشتباه رایج دیگر این است که دوره نامزدی را دوره فترت بدانیم. دختر و پسر هر کدام در یک سوی کشور زندگی خودشان را بکنند و فقط با هم تلفنی و چتی معاشرت کنند و ماهی دو ماهی یکی دو روز همدیگر را ببینند و به این «دوری و دوستی» می گوییم نامزدی. یا در یک شهر باشند اما نگذاریم با هم معاشرت کنند مبادا که خطایی رخ دهد. این که نمی شود. مگر نه اینکه قرار است نامزدی دوره شناخت و ارزیابی باشد؟ آدمها از راه دور فقط می توانند قربان صدقه هم بروند و یا قهر کنند. اسهال گرفتن همدیگر را که نمی بینند. اوقات تلخی همدیگر را که تجربه نمی کنند. کنار هم نیستند که ببینند وقتی خسته و آشفته و عصبی هستند، چطور رفتار می کنند.<br />
<br />
نامزدی ها و دوستی های اشتباه، می رسد به ازدواج های ناپایدار. و این می شود که ده ها میلیون تومان خرج عروسی ای می شود که چند ماه بیشتر دوام ندارد.<br />
<br />
<br />
 ]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[در دوران نامزدی رابطه جنسی داشته باشیم؟]]></title>
			<link>https://forum.talarearoos.ir/thread-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B2%D8%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85%D8%9F--2010</link>
			<pubDate>Tue, 06 Mar 2018 14:55:30 +0330</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.talarearoos.ir/thread-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B2%D8%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85%D8%9F--2010</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">دکتر محمدرضا رجبی شکیب:</span></span><br />
<br />
این سوال مهمی است. اما پاسخ قطعی به آن آسان نیست. اولین مساله ای که باید روشن کنیم این است: اصلا نامزدی یعنی چه؟ نامزدی در خانواده های مختلف سه معنا می تواند داشته باشد:<br />
<br />
اول: دوره ای که بعد از خواستگاری و قبل از نهایی شدن تصمیم، دختر و پسر در حال ارزیابی همدیگرند؛ دوم: دوره ای که تصمیم نهایی شده اما هنوز عقد دایم صورت نگرفته؛ سوم: دوره ای که عقد دایم انجام شده اما هنوز زوج جوان به خانه بخت نرفته اند<br />
<br />
به طور کلی اگر صیغه عقد دایم یا موقت جاری نشده باشد، از نظر شرعی رابطه  صحیح نیست. اما حتی در خانواده های مذهبی هم، این مشکل با جاری شدن صیغه موقت حل می شود. به عبارت دیگر، در معنای اول یا دوم نامزدی، یعنی وقتی عقد دایم صورت نگرفته، باز هم با جاری شدن عقد موقت مساله شرعی را می شود حل کرد. اما آیا تحت همین شرایط، خلوت و رابطه جنسی کاری درست و منطقی است؟<br />
<br />
چیزی که همه می دانند این است که برای دختر خانمی که اصطلاحا «بکارت» دارد، اگر رابطه جنسی کامل صورت بگیرد ولی  رابطه به سرانجام نرسد و به اصطلاح نامزدی به هم بخورد، اتفاق بدی افتاده. در این حالت هر دو طرف ممکن است دچار احساس گناه شوند؛ پسر ممکن است عذاب وجدان بگیرد و تصور کند حالا دیگر چاره ای ندارد و باید ازدواج کند حتی اگر متوجه شده این ازدواج مناسبی نیست؛ دختر هم ممکن است عزت نفس خودش را از دست بدهد و تصور کند طرف مقابل از او سوءاستفاده کرده است.<br />
<br />
جالب است که این چیزها را همه می دانند اما هنوز هم بسیارند دختران و پسرانی که این اشتباه را مرتکب می شوند. یعنی فکر می کنند همین که پسر آمد خواستگاری دختر و موافقت اصولی بین خانواده ها صورت گرفت، دیگر تمام شد و همه کار می شود کرد. در نقطه مقابل هم هستند زوج هایی که عقد دایم می کنند اما باز هم می گویند نباید رابطه کامل باشد تا عروسی! هردوی این باورها غلط است و زیانبار.<br />
<br />
دخترو پسری که عقددایم کرده اند، زن و شوهرند و دیگر پرهیز معنا ندارد. اتفاقا خوب است که شروع کنند و رابطه را تمرین کنند. البته که باید قبل از عقد دایم دوره نامزدی و شناخت را گذراند. دختر و پسری که عقد می کنند و تازه می فهمند چقدر از نظر شخصیتی فاصله دارند و چقدر تعارض بین شان هست، کارشان جای دیگری گیر است.<br />
<br />
نکته دیگر این است: تجربه جنسی، از هرنوعش، مخصوصا اگر خوشایند و لذت بخش باشد، نوعی کشش ناهشیار بین دو طرف ایجاد می کند. آیا این کشش مثبت است یا منفی؟ طبیعتا اگر دختر و پسری از پل «شناخت» عبور کرده باشند، مثبت است؛ اما وقتی دو نفر دارند همدیگر را ارزیابی می کنند، اگر با عقل و منطق شان به این نتیجه برسند که برای هم مناسب نیستند، اما آن کشش ناهشیار ایجاد شده باشد، ممکن نیست تصمیمی غیر منطقی بگیرند؟<br />
<br />
اگر در نظر بگیریم که ازدواج مهم ترین قراردادی است که آدمها در طول زندگی شان امضا می کنند، طبیعتا نگران این هستیم که چقدر این تصمیم را هشیارانه می گیرند و نکند کشش های غریزی این تصمیم را تحت تاثیر خودش قرار دهد. به این دلیل، رابطه جنسی مکرر و پرشور، برای دختر و پسری که در دوره نامزدی هستند، به معنای اولی که در ابتدا ذکر شد، خطاست. در معنای دوم، یعنی حتی وقتی تصمیم نهایی شده اما عقد دایم قانونی صورت نگرفته شاید بتوان رابطه جنسی بجز دخول را پذیرفت اما رابطه جنسی کامل را نمی شود تایید کرد.<br />
<br />
سوالی که مخصوصا سال های اخیر خیلی از زوج ها در ذهن دارند این است که اگر هیچ رابطه ای نباشد، مبادا که طرف مقابل ما مشکلی داشته باشد و ما نفهمیم. یا اینکه نکند از نظر جنسی با هم تناسب نداشته باشیم.<br />
<br />
این درست است و شاید برای همین، ما تجربه های جنسی محدود برای شناخت طرفین از همدیگر را در دوره نامزدی حتی در معنای اول هم می پذیریم؛ اما تجربه، تنها راه شناخت نیست. می شود آدمها کوچکترین تماس جنسی هم نداشته باشند اما با مشاوره مساله را حل کنند. مشاوره جنسی می تواند به زوجین کمک کند از نظر میل و توانایی جنسی همدیگر را ارزیابی کنند که این هم جنبه مهمی از ارزیابی آدمها از هم، برای تشکیل زندگی مشترک است.<br />
<br />
نکته ای که همیشه باید یادآوری کرد این است: ممکن است اولین تجربه های جنسی یک زوج لزوما آن تجربه رمانتیکی نباشد که در ذهن دارند. همیشه مدتی طول می کشد تا آدمها بتوانند تجربه جنسی خود را به اوج برسانند. پس شاید همان تجربه های اول برای ارزیابی، از قضا منجر به ارزیابی دقیقی هم نشود. نتیجه منطقی اینکه: مشاوره، روش مطمئن تری است.<br />
 ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">دکتر محمدرضا رجبی شکیب:</span></span><br />
<br />
این سوال مهمی است. اما پاسخ قطعی به آن آسان نیست. اولین مساله ای که باید روشن کنیم این است: اصلا نامزدی یعنی چه؟ نامزدی در خانواده های مختلف سه معنا می تواند داشته باشد:<br />
<br />
اول: دوره ای که بعد از خواستگاری و قبل از نهایی شدن تصمیم، دختر و پسر در حال ارزیابی همدیگرند؛ دوم: دوره ای که تصمیم نهایی شده اما هنوز عقد دایم صورت نگرفته؛ سوم: دوره ای که عقد دایم انجام شده اما هنوز زوج جوان به خانه بخت نرفته اند<br />
<br />
به طور کلی اگر صیغه عقد دایم یا موقت جاری نشده باشد، از نظر شرعی رابطه  صحیح نیست. اما حتی در خانواده های مذهبی هم، این مشکل با جاری شدن صیغه موقت حل می شود. به عبارت دیگر، در معنای اول یا دوم نامزدی، یعنی وقتی عقد دایم صورت نگرفته، باز هم با جاری شدن عقد موقت مساله شرعی را می شود حل کرد. اما آیا تحت همین شرایط، خلوت و رابطه جنسی کاری درست و منطقی است؟<br />
<br />
چیزی که همه می دانند این است که برای دختر خانمی که اصطلاحا «بکارت» دارد، اگر رابطه جنسی کامل صورت بگیرد ولی  رابطه به سرانجام نرسد و به اصطلاح نامزدی به هم بخورد، اتفاق بدی افتاده. در این حالت هر دو طرف ممکن است دچار احساس گناه شوند؛ پسر ممکن است عذاب وجدان بگیرد و تصور کند حالا دیگر چاره ای ندارد و باید ازدواج کند حتی اگر متوجه شده این ازدواج مناسبی نیست؛ دختر هم ممکن است عزت نفس خودش را از دست بدهد و تصور کند طرف مقابل از او سوءاستفاده کرده است.<br />
<br />
جالب است که این چیزها را همه می دانند اما هنوز هم بسیارند دختران و پسرانی که این اشتباه را مرتکب می شوند. یعنی فکر می کنند همین که پسر آمد خواستگاری دختر و موافقت اصولی بین خانواده ها صورت گرفت، دیگر تمام شد و همه کار می شود کرد. در نقطه مقابل هم هستند زوج هایی که عقد دایم می کنند اما باز هم می گویند نباید رابطه کامل باشد تا عروسی! هردوی این باورها غلط است و زیانبار.<br />
<br />
دخترو پسری که عقددایم کرده اند، زن و شوهرند و دیگر پرهیز معنا ندارد. اتفاقا خوب است که شروع کنند و رابطه را تمرین کنند. البته که باید قبل از عقد دایم دوره نامزدی و شناخت را گذراند. دختر و پسری که عقد می کنند و تازه می فهمند چقدر از نظر شخصیتی فاصله دارند و چقدر تعارض بین شان هست، کارشان جای دیگری گیر است.<br />
<br />
نکته دیگر این است: تجربه جنسی، از هرنوعش، مخصوصا اگر خوشایند و لذت بخش باشد، نوعی کشش ناهشیار بین دو طرف ایجاد می کند. آیا این کشش مثبت است یا منفی؟ طبیعتا اگر دختر و پسری از پل «شناخت» عبور کرده باشند، مثبت است؛ اما وقتی دو نفر دارند همدیگر را ارزیابی می کنند، اگر با عقل و منطق شان به این نتیجه برسند که برای هم مناسب نیستند، اما آن کشش ناهشیار ایجاد شده باشد، ممکن نیست تصمیمی غیر منطقی بگیرند؟<br />
<br />
اگر در نظر بگیریم که ازدواج مهم ترین قراردادی است که آدمها در طول زندگی شان امضا می کنند، طبیعتا نگران این هستیم که چقدر این تصمیم را هشیارانه می گیرند و نکند کشش های غریزی این تصمیم را تحت تاثیر خودش قرار دهد. به این دلیل، رابطه جنسی مکرر و پرشور، برای دختر و پسری که در دوره نامزدی هستند، به معنای اولی که در ابتدا ذکر شد، خطاست. در معنای دوم، یعنی حتی وقتی تصمیم نهایی شده اما عقد دایم قانونی صورت نگرفته شاید بتوان رابطه جنسی بجز دخول را پذیرفت اما رابطه جنسی کامل را نمی شود تایید کرد.<br />
<br />
سوالی که مخصوصا سال های اخیر خیلی از زوج ها در ذهن دارند این است که اگر هیچ رابطه ای نباشد، مبادا که طرف مقابل ما مشکلی داشته باشد و ما نفهمیم. یا اینکه نکند از نظر جنسی با هم تناسب نداشته باشیم.<br />
<br />
این درست است و شاید برای همین، ما تجربه های جنسی محدود برای شناخت طرفین از همدیگر را در دوره نامزدی حتی در معنای اول هم می پذیریم؛ اما تجربه، تنها راه شناخت نیست. می شود آدمها کوچکترین تماس جنسی هم نداشته باشند اما با مشاوره مساله را حل کنند. مشاوره جنسی می تواند به زوجین کمک کند از نظر میل و توانایی جنسی همدیگر را ارزیابی کنند که این هم جنبه مهمی از ارزیابی آدمها از هم، برای تشکیل زندگی مشترک است.<br />
<br />
نکته ای که همیشه باید یادآوری کرد این است: ممکن است اولین تجربه های جنسی یک زوج لزوما آن تجربه رمانتیکی نباشد که در ذهن دارند. همیشه مدتی طول می کشد تا آدمها بتوانند تجربه جنسی خود را به اوج برسانند. پس شاید همان تجربه های اول برای ارزیابی، از قضا منجر به ارزیابی دقیقی هم نشود. نتیجه منطقی اینکه: مشاوره، روش مطمئن تری است.<br />
 ]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[پشنهاد رابطه جنسی پیش از ازدواج: "من یک گل پژمرده ام!"]]></title>
			<link>https://forum.talarearoos.ir/thread-%D9%BE%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%DA%AF%D9%84-%D9%BE%DA%98%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85--2004</link>
			<pubDate>Tue, 06 Mar 2018 14:33:58 +0330</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.talarearoos.ir/thread-%D9%BE%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%DA%AF%D9%84-%D9%BE%DA%98%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85--2004</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">پرسش:</span></span> من دختری ۲۵ ساله هستم  و مسئله ای هست که بشدت آزارم میده. در سن ۱۸ سالگی عاشق پسری شدم با وجود اینکه دختری مقید و مغروری هستم اما خودم پا پیش گذاشته و ابراز علاقه کردم. این فرد برای باهم بودن شرطی گذاشت که باید تن و وجودم را در اختیارش بگذارم. اوایل مخالفت شدیدی کردم اما از انجا که دوری از این فرد برایم سخت بود به ناچار پذیرفتم و این اورا جسور تر کرد. رابطه به سکس نینجامید اما عملا ازینکه او تن مرا لمس میکرد اذیت میشدم و حس میکردم عملا از من سواستفاده میکند و نمیتوانستم لذتی ببرم. بشدت احساس پژمردگی  و البته گناه میکردم تا اینکه او مرا بدون هیچ علتی و گفتگویی رها کرد و بشدت تحقیر نمود. این ضربه مرا خیلی خیلی حساس کرد و دچار مشکلات فراوان شدم. مشکلات عصبی و روانی مشکلات گوارشی, کاهش وزن تا ۷کیلو و ..... بطوری که تا ۴ماه من علائم قاعدگی راهم‌نداشتم.<br />
<br />
۶ سال زمان برد تا به کمک روانشناس این مسئله در وجودم هضم شود و بتوانم دوباره سرپا شوم. اما اکنون مسئله مهمتری که برایم بوجود امده اینه که نمیتوانم به هیچ مردی اعتماد کنم. نمیتوانم عشق و دوست داشتن کسی را باور کنم. بشدت از لمس شدن و بوسیده شدن واهمه دارم . هرمردی که پا در زندگیم ‌میگذارد متوجه این‌مسئله میشود با اینکه دوست دارم رابطه ای عاشقانه و یا حتی جنسی داشته باشم اما  حتی به یک واکنش ساده هم‌حساسیت نشان میدهم و احساس گناه میکنم. ساده تر بگویم دورتادورم دیواری کشیدم و به کسی اجازه نزدیک شدن نمیدهم. این تنهایی و بدبینی مرا ناراحت و اذیت میکند. من نمیدانم چکار باید کنم میترسم‌حتی بعد ازدواج هم نتوانم با این مشکل کنار بیایم. خواهش میکنم کمکم کنید.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">پرسش:</span></span> من دختری ۲۵ ساله هستم  و مسئله ای هست که بشدت آزارم میده. در سن ۱۸ سالگی عاشق پسری شدم با وجود اینکه دختری مقید و مغروری هستم اما خودم پا پیش گذاشته و ابراز علاقه کردم. این فرد برای باهم بودن شرطی گذاشت که باید تن و وجودم را در اختیارش بگذارم. اوایل مخالفت شدیدی کردم اما از انجا که دوری از این فرد برایم سخت بود به ناچار پذیرفتم و این اورا جسور تر کرد. رابطه به سکس نینجامید اما عملا ازینکه او تن مرا لمس میکرد اذیت میشدم و حس میکردم عملا از من سواستفاده میکند و نمیتوانستم لذتی ببرم. بشدت احساس پژمردگی  و البته گناه میکردم تا اینکه او مرا بدون هیچ علتی و گفتگویی رها کرد و بشدت تحقیر نمود. این ضربه مرا خیلی خیلی حساس کرد و دچار مشکلات فراوان شدم. مشکلات عصبی و روانی مشکلات گوارشی, کاهش وزن تا ۷کیلو و ..... بطوری که تا ۴ماه من علائم قاعدگی راهم‌نداشتم.<br />
<br />
۶ سال زمان برد تا به کمک روانشناس این مسئله در وجودم هضم شود و بتوانم دوباره سرپا شوم. اما اکنون مسئله مهمتری که برایم بوجود امده اینه که نمیتوانم به هیچ مردی اعتماد کنم. نمیتوانم عشق و دوست داشتن کسی را باور کنم. بشدت از لمس شدن و بوسیده شدن واهمه دارم . هرمردی که پا در زندگیم ‌میگذارد متوجه این‌مسئله میشود با اینکه دوست دارم رابطه ای عاشقانه و یا حتی جنسی داشته باشم اما  حتی به یک واکنش ساده هم‌حساسیت نشان میدهم و احساس گناه میکنم. ساده تر بگویم دورتادورم دیواری کشیدم و به کسی اجازه نزدیک شدن نمیدهم. این تنهایی و بدبینی مرا ناراحت و اذیت میکند. من نمیدانم چکار باید کنم میترسم‌حتی بعد ازدواج هم نتوانم با این مشکل کنار بیایم. خواهش میکنم کمکم کنید.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[نامه‌ی آسیه: سلام آقای دکتر، دارم دیونه میشم!!!]]></title>
			<link>https://forum.talarearoos.ir/thread-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%E2%80%8C%DB%8C-%D8%A2%D8%B3%DB%8C%D9%87-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%85--1982</link>
			<pubDate>Sat, 03 Mar 2018 15:13:39 +0330</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.talarearoos.ir/thread-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%E2%80%8C%DB%8C-%D8%A2%D8%B3%DB%8C%D9%87-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%85--1982</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">گفتگوی دکتر شکیب و آسیه:</span></span><br />
<br />
<br />
- سلام آقای دکتر. دارم دیونه میشم...<br />
<br />
- سلام خانوم. چی شده؟<br />
<br />
- یه پسری هست که اگه یادتون باشه پارسال که اومدم پیش شما باهاش تو رابطه بودم. به دلیل اینکه بهم گفته بود باهام خلوت داشته باشه رابطه مون کات شد. امسال باز اومد جلو. با کلی اصرار که من راضی شدم باهاش دوباره شروع کنم. هفته اخیر حتی به من زنگ نزد. بعد دو شب پیش خودش گفت که مامانش رفته خواستگاری ولی اون منو میخواد. یعنی تازه دو شب پیش فهمیدم میخواد بیاد خواستگاری. بعد باز دیگه جوابم رو نداد. راستش از خواستگاریش شوکه شدم و نمیدونستم چی بگم. دیروز هر چی باهاش تماس گرفتم که ببینمش و صحبت کنیم جواب نداد. خیلی حالم بد بود. امروز بهم اس داد و باز هم دیگه جواب تماسم رو نداد. منم قاطی کردم و گفتم شاید داره بازی میده. منم حالم بد شد و اس ام اس های بدی بهش دادم. اونم خیلی ناراحت شد و الان زنگ زد تمومش کرد... حالم خیلی بده... بهم گفت تو همیشه اخلاقت همینه... خیلی حالم بده... الان فهمیدم دوسش دارم...<br />
<br />
- دختر خوب، اولا دوست داشتن که کافی نیست برای ساختن یک رابطه خوب. ثانیا من هنوز مطمئن نیستم این حال بد تو صرفا به خاطر دوست داشتنت باشه. ثالثا الان فاجعه ای اتفاق نیفتاده. می تونی درستش کنی... حالا مگه چی گفته بودی بهش؟<br />
<br />
- براتون کپی می کنم:<br />
Ba raftaret man chize dg ro mifahmam<br />
<br />
Vaghean fek kardi man kiam<br />
Be darak ke nemishe .....<br />
<br />
Mage man khastam asan ke in tori bam raftar mikoni<br />
Halam az raftare bacheganat be ham khord<br />
<br />
Khaaaaak bar sare man ke be toooo etemad kardam<br />
<br />
Baz omadi jolo be niate chize dg vali man adamet nabodam halaa fek kardi ba in cheto perta velet mikonam? farda bet migam...<br />
<br />
- خب بعدش اون چی گفت؟<br />
<br />
- گفت دیگه حالش ازم بهم میخوره<img src="images/smilies/confused.gif" alt="تصویر: images/smilies/confused.gif" title="تصویر: images/smilies/confused.gif" /> و‌تموم.<br />
<br />
- بعد شما چی گفتی؟<br />
<br />
- یه پیام فرستادم گفتم من ازت معذرت می خوام... من درکت کردم کاش توام یه طرفه به قاضی نمیرفتی... گفتم حالم خیلی بده... حالم از خودم بده... ولی اون فقط گفت: دیگه تمومه شد.<br />
<br />
- خب؟<br />
<br />
- الان چی کار کنم به نظرتون؟ چی بهش بگم که نظرش عوض بشه؟ یعنی دیگه نباید بهش فکر کنم؟<br />
<br />
- به نظرم الان هیچ کاری نباید بکنی آسیه خانوم. تا وقتی سبک رفتارت رو عوض نکرده باشی، فکر نکنم بتونین این رابطه رو ترمیم کنین. تو رابطه هم باشین، میشه همه ش دعوا.<br />
<br />
- سبک رفتارم یعنی چیه؟<br />
<br />
- رفتار شما یک رفتار منفعل - پرخاشگر بوده و هست. نه اون بد و‌بیراه ها درست بود، نه این کوتاه اومدن و عذرخواهی، بدون اینکه مسأله اصلی ت رو حل کنی. رفتار اون آقا هم همین طور. از یک طرف منفعلانه داره مسیری رو می‌ره که خانواده ش میگن، و از یه طرف با شما پرخاشگرانه برخورد میکنه و بدون گفتگو رابطه رو‌تموم می‌کنه... وقتی از رفتار assertive یا جرات ورزانه میگیم، یعنی همین. رفتاری که نه آسیه خانوم بلده، نه دوست ش.<br />
<br />
<br />
<br />
دوستان همراه<br />
<br />
درباره جرات ورزی قبلاً هم نوشته ام. این یک نمونه بود. بیشتر از این نمی گویم. دوستانی که تمایل دارند در گروه درمانی جرات ورزی، به مدت ۶ هفته (در مجموع ۱۲ ساعت) شرکت کنند، در ساعت اداری تماس بگیرند با:<br />
<br />
کلینیک آرامش: ۰۹۳۰۹۱۲۴۷۲۴ و ۷۷۱۸۵۰۱۴<br />
کلینیک آوای باران: ۴۴۲۶۹۳۰۷<br />
 ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">گفتگوی دکتر شکیب و آسیه:</span></span><br />
<br />
<br />
- سلام آقای دکتر. دارم دیونه میشم...<br />
<br />
- سلام خانوم. چی شده؟<br />
<br />
- یه پسری هست که اگه یادتون باشه پارسال که اومدم پیش شما باهاش تو رابطه بودم. به دلیل اینکه بهم گفته بود باهام خلوت داشته باشه رابطه مون کات شد. امسال باز اومد جلو. با کلی اصرار که من راضی شدم باهاش دوباره شروع کنم. هفته اخیر حتی به من زنگ نزد. بعد دو شب پیش خودش گفت که مامانش رفته خواستگاری ولی اون منو میخواد. یعنی تازه دو شب پیش فهمیدم میخواد بیاد خواستگاری. بعد باز دیگه جوابم رو نداد. راستش از خواستگاریش شوکه شدم و نمیدونستم چی بگم. دیروز هر چی باهاش تماس گرفتم که ببینمش و صحبت کنیم جواب نداد. خیلی حالم بد بود. امروز بهم اس داد و باز هم دیگه جواب تماسم رو نداد. منم قاطی کردم و گفتم شاید داره بازی میده. منم حالم بد شد و اس ام اس های بدی بهش دادم. اونم خیلی ناراحت شد و الان زنگ زد تمومش کرد... حالم خیلی بده... بهم گفت تو همیشه اخلاقت همینه... خیلی حالم بده... الان فهمیدم دوسش دارم...<br />
<br />
- دختر خوب، اولا دوست داشتن که کافی نیست برای ساختن یک رابطه خوب. ثانیا من هنوز مطمئن نیستم این حال بد تو صرفا به خاطر دوست داشتنت باشه. ثالثا الان فاجعه ای اتفاق نیفتاده. می تونی درستش کنی... حالا مگه چی گفته بودی بهش؟<br />
<br />
- براتون کپی می کنم:<br />
Ba raftaret man chize dg ro mifahmam<br />
<br />
Vaghean fek kardi man kiam<br />
Be darak ke nemishe .....<br />
<br />
Mage man khastam asan ke in tori bam raftar mikoni<br />
Halam az raftare bacheganat be ham khord<br />
<br />
Khaaaaak bar sare man ke be toooo etemad kardam<br />
<br />
Baz omadi jolo be niate chize dg vali man adamet nabodam halaa fek kardi ba in cheto perta velet mikonam? farda bet migam...<br />
<br />
- خب بعدش اون چی گفت؟<br />
<br />
- گفت دیگه حالش ازم بهم میخوره<img src="images/smilies/confused.gif" alt="تصویر: images/smilies/confused.gif" title="تصویر: images/smilies/confused.gif" /> و‌تموم.<br />
<br />
- بعد شما چی گفتی؟<br />
<br />
- یه پیام فرستادم گفتم من ازت معذرت می خوام... من درکت کردم کاش توام یه طرفه به قاضی نمیرفتی... گفتم حالم خیلی بده... حالم از خودم بده... ولی اون فقط گفت: دیگه تمومه شد.<br />
<br />
- خب؟<br />
<br />
- الان چی کار کنم به نظرتون؟ چی بهش بگم که نظرش عوض بشه؟ یعنی دیگه نباید بهش فکر کنم؟<br />
<br />
- به نظرم الان هیچ کاری نباید بکنی آسیه خانوم. تا وقتی سبک رفتارت رو عوض نکرده باشی، فکر نکنم بتونین این رابطه رو ترمیم کنین. تو رابطه هم باشین، میشه همه ش دعوا.<br />
<br />
- سبک رفتارم یعنی چیه؟<br />
<br />
- رفتار شما یک رفتار منفعل - پرخاشگر بوده و هست. نه اون بد و‌بیراه ها درست بود، نه این کوتاه اومدن و عذرخواهی، بدون اینکه مسأله اصلی ت رو حل کنی. رفتار اون آقا هم همین طور. از یک طرف منفعلانه داره مسیری رو می‌ره که خانواده ش میگن، و از یه طرف با شما پرخاشگرانه برخورد میکنه و بدون گفتگو رابطه رو‌تموم می‌کنه... وقتی از رفتار assertive یا جرات ورزانه میگیم، یعنی همین. رفتاری که نه آسیه خانوم بلده، نه دوست ش.<br />
<br />
<br />
<br />
دوستان همراه<br />
<br />
درباره جرات ورزی قبلاً هم نوشته ام. این یک نمونه بود. بیشتر از این نمی گویم. دوستانی که تمایل دارند در گروه درمانی جرات ورزی، به مدت ۶ هفته (در مجموع ۱۲ ساعت) شرکت کنند، در ساعت اداری تماس بگیرند با:<br />
<br />
کلینیک آرامش: ۰۹۳۰۹۱۲۴۷۲۴ و ۷۷۱۸۵۰۱۴<br />
کلینیک آوای باران: ۴۴۲۶۹۳۰۷<br />
 ]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[نامه‌ی بهاره: چرا به من پیشنهاد دوستی داد؟!]]></title>
			<link>https://forum.talarearoos.ir/thread-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%E2%80%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%9F--1973</link>
			<pubDate>Sat, 03 Mar 2018 14:10:24 +0330</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.talarearoos.ir/thread-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%E2%80%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%9F--1973</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">نامه‌ی بهاره:</span></span><br />
سلام آقای دکتر. وقتتون بخیر. من یه سوال برام پیش اومده. میخوام بدونم وقتی یه پسر اونم پسری که یه موقعیت شغلی خیلی مهم داره که قطعا آبروش براش خیلی مهمه و میدونه که آدمها از جمله من بهش اعتماد داریم و ذهنیت خوبی دربارش داریم، چی میشه که توی یه جلسه دونفره کاملا کاری حرف از مسائل جنسی میزنه و به راحتی از من درباره دختر بودنم یا ارتباطم با جنس مخالف میپرسه و از اندامم تعریف میکنه؟ اونم تو شرایطی که تک تک حرف ها و رفتار من کاملا رسمی و مودبانه بوده و کوچکترین نشانه ای از نخ دادن یا میل به هیچگونه ارتباطی در من وجود نداشته؟<br />
<br />
آیا ممکنه این ظاهر قضیه باشه و طرف بخواد منو امتحان بکنه که بعدا بخواد ارتباط مهمتری با من شروع بکنه؟ یا تصور این موضوع ازطرف من صرفا یه خیال و گول زدن خودمه؟<br />
<br />
واقعا چی میشه که اینجوری میشه؟ من از خودم بعنوان یه دختر خجالت میکشم که فقط جنسم دیده میشه و حتی توی یه جلسه کاری امنیت ندارم و به شخصیتم توهین میشه.<br />
<br />
من خیلی بعد از اون جلسه خودمو سرزنش کردم که چرا جوابای مناسب ندادم و با لبخند یا نشنیده گرفتن از کنارش رد شدم. البته دو تا دلیل عقلی هم داشتم. یکی اینکه اونجا تنها بودم که ایشون منشی رو بعد از ورود من مرخص کرد. و دلیل دوم اینکه من حالاها از نظر کاری و مشاوره گرفتن به ایشون نیاز دارم.<br />
<br />
در این حد بهتون بگم که ایشون حتی پیشنهاد استخر هم به من داد، درحالی که خودش هم توی حرفاش گفت معلومه تو یه دختری هستی که با کسی نیستی درحال حاضر و باکره ای و اهل این کارا نیستی. درواقع میدونست محاله اهل این داستانا باشم و بازم پیشنهادشو داد. پیشنهاد شام بیرون هم بهم داد و ازم خواست هروقت تایم داشتم خودم بهش اعلام بکنم.<br />
<br />
منم بعد از یک ماه اعلام آمادگی کردم ولی ایشون گفت متاسفانه کار دارم. هنوز هر ازگاهی توی حرفاش صمیمی میشه و شوخی داره ولی یهو به حالت جدی یا بی اعتنا برمیگرده. احساس اینکه با ذهنم بازی بشه و دل مشغولی الکی برام ایجاد شده باشه رو دوست ندارم.<br />
<br />
خیلی دوست دارم راجع به اون جلسه و اون آقا با کسی که دانش و آگاهی داره صحبت بکنم بخصوص یه آقا که هم جنس خودشو بیشتر میشناسه.<br />
 ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">نامه‌ی بهاره:</span></span><br />
سلام آقای دکتر. وقتتون بخیر. من یه سوال برام پیش اومده. میخوام بدونم وقتی یه پسر اونم پسری که یه موقعیت شغلی خیلی مهم داره که قطعا آبروش براش خیلی مهمه و میدونه که آدمها از جمله من بهش اعتماد داریم و ذهنیت خوبی دربارش داریم، چی میشه که توی یه جلسه دونفره کاملا کاری حرف از مسائل جنسی میزنه و به راحتی از من درباره دختر بودنم یا ارتباطم با جنس مخالف میپرسه و از اندامم تعریف میکنه؟ اونم تو شرایطی که تک تک حرف ها و رفتار من کاملا رسمی و مودبانه بوده و کوچکترین نشانه ای از نخ دادن یا میل به هیچگونه ارتباطی در من وجود نداشته؟<br />
<br />
آیا ممکنه این ظاهر قضیه باشه و طرف بخواد منو امتحان بکنه که بعدا بخواد ارتباط مهمتری با من شروع بکنه؟ یا تصور این موضوع ازطرف من صرفا یه خیال و گول زدن خودمه؟<br />
<br />
واقعا چی میشه که اینجوری میشه؟ من از خودم بعنوان یه دختر خجالت میکشم که فقط جنسم دیده میشه و حتی توی یه جلسه کاری امنیت ندارم و به شخصیتم توهین میشه.<br />
<br />
من خیلی بعد از اون جلسه خودمو سرزنش کردم که چرا جوابای مناسب ندادم و با لبخند یا نشنیده گرفتن از کنارش رد شدم. البته دو تا دلیل عقلی هم داشتم. یکی اینکه اونجا تنها بودم که ایشون منشی رو بعد از ورود من مرخص کرد. و دلیل دوم اینکه من حالاها از نظر کاری و مشاوره گرفتن به ایشون نیاز دارم.<br />
<br />
در این حد بهتون بگم که ایشون حتی پیشنهاد استخر هم به من داد، درحالی که خودش هم توی حرفاش گفت معلومه تو یه دختری هستی که با کسی نیستی درحال حاضر و باکره ای و اهل این کارا نیستی. درواقع میدونست محاله اهل این داستانا باشم و بازم پیشنهادشو داد. پیشنهاد شام بیرون هم بهم داد و ازم خواست هروقت تایم داشتم خودم بهش اعلام بکنم.<br />
<br />
منم بعد از یک ماه اعلام آمادگی کردم ولی ایشون گفت متاسفانه کار دارم. هنوز هر ازگاهی توی حرفاش صمیمی میشه و شوخی داره ولی یهو به حالت جدی یا بی اعتنا برمیگرده. احساس اینکه با ذهنم بازی بشه و دل مشغولی الکی برام ایجاد شده باشه رو دوست ندارم.<br />
<br />
خیلی دوست دارم راجع به اون جلسه و اون آقا با کسی که دانش و آگاهی داره صحبت بکنم بخصوص یه آقا که هم جنس خودشو بیشتر میشناسه.<br />
 ]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[چه فاجعه ای! به من پیشنهاد داد!]]></title>
			<link>https://forum.talarearoos.ir/thread-%DA%86%D9%87-%D9%81%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%AF--1961</link>
			<pubDate>Fri, 02 Mar 2018 19:33:12 +0330</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.talarearoos.ir/thread-%DA%86%D9%87-%D9%81%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%AF--1961</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">دکتر محمدرضا رجبی شکیب:</span></span><br />
<br />
خانمی را می شناسم که مدتی است حالش خوب نیست و به هم ریخته، چون استادش در دانشگاه، که مردی است ۶۰ ساله، به او پیشنهاد دوستی داده. آن خانم روز و شب به خودش می گوید: او چطور به خودش اجازه داد چنین پیشنهادی بدهد؟ من کجا اشتباه کرده ام که او چنین حقی به خودش داده؟ و...<br />
<br />
در فرهنگ ما، اغلب زنان وقتی مردی یک قدم به آنها نزدیک می شود، یکی از سه واکنش زیر را نشان می دهند:<br />
<br />
۱- وحشت می کنند. نتیجه ترس، اجتناب است. پس فرار می کنند. این فرار، فقط تندتر راه رفتن و از آن سوی خیابان رفتن و... نیست. بلاک کردن در شبکه های اجتماعی هم فرار است. کاری که این پیام را به مرد منتقل می کند: من موجود ضعیفی هستم! و نتیجه: مرد فکر می کند این شکار آسان تری است. پس بیشتر سماجت می کند. همان، واکنش منفعلانه یا passive.<br />
<br />
۲- برافروخته می شوند. آماده می شوند برای جنگ. فریاد می کشند. توهین می کنند؛ یا درجاتی پایین تر: تحقیر می کنند. گویا آن مرد ذنب لایغفری مرتکب شده که از آنها خوشش آمده. این برخورد پرخاشگرانه (agressive) «خروس جنگی» وار هم، اغلب گره را باز نمی کند. چون بسیاری از مردان، مبارزه طلب اند و از این جنگ قدرت لذت می برند. همچنین، آنها یاد گرفته اند که زنان همیشه اول می گویند نه، پس ادامه می دهند.<br />
<br />
۳- ذوق می کنند. قند در دل شان آب می شود. ساده لوحانه شروع می کنند و بعد از مدتی کوتاه امید می بندند که حالا می توانند تا آخر عمر خوب و خوش و خرم با آن مرد زندگی کنند. اینها همان دخترانی هستند که فکر می کنند اگر یک بار مردی آنها را لمس کرد، دیگر باید با او‌ ازدواج کنند. توجیه شان هم وفاداری است: به دختری که هر روز با کسی باشد، چه می گویند؟!<br />
<br />
این رفتارهای ناهشیار، پیامد فعالیت طرحواره «زن دنیای سنتی» است؛ زنی که با آموزه «با لباس سفید به خانه مرد رفتی، با لباس سفید هم بیرون می آیی» بزرگ شده و منطق اش در رابطه، منطق صفر و یک است: یا من با مردی هستم یا نیستم. اگر هستم، یعنی همه چیزم مال اوست و او هم همه چیزش مال من است.<br />
<br />
در چنین فرهنگی است که دوستی اجتماعی با جنس مخالف معنا ندارد. چراکه طرحواره «مرد دنیای سنتی» هم، مردان را به این سو می راند که به هر زنی نزدیک می شوند، به تملک او، به رختخواب با او فکر کنند. زنان هم، بازیگر همین زمین اند. پس راحت نیستند که با مردی قرار بگذارند و بعد خودشان رابطه را تمام کنند. مثلا به آن مرد بگویند: «ممنونم. خوش گذشت. ما به درد هم نمی خوریم.» زنان و مردان دنیای سنتی، تمام کننده نیستند. منتظر می مانند تا خانه ویران شود و زیر آوار له شوند، آن وقت تمام.<br />
<br />
انگار که هر سلامی، یا باید بی جواب بماند، یا اگر علیک داشت، یعنی دیگر خلاص.<br />
<br />
رابطه، از یک «خوش آمدن» اولیه شروع می شود. اگر کسی از شما خوشش آمد، گناه نکرده و تحقیر هم نشده اید. شما هم گناهی ندارید. شما هم تحقیر نکنید. وقتی کسی به شما چای تعارف می کند و میل ندارید، چه می گویید؟<br />
<br />
البته اگر کسی بخواهد چای را با نعلبکی در حلق شما فرو کند، آن داستان دیگری است.<br />
 ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">دکتر محمدرضا رجبی شکیب:</span></span><br />
<br />
خانمی را می شناسم که مدتی است حالش خوب نیست و به هم ریخته، چون استادش در دانشگاه، که مردی است ۶۰ ساله، به او پیشنهاد دوستی داده. آن خانم روز و شب به خودش می گوید: او چطور به خودش اجازه داد چنین پیشنهادی بدهد؟ من کجا اشتباه کرده ام که او چنین حقی به خودش داده؟ و...<br />
<br />
در فرهنگ ما، اغلب زنان وقتی مردی یک قدم به آنها نزدیک می شود، یکی از سه واکنش زیر را نشان می دهند:<br />
<br />
۱- وحشت می کنند. نتیجه ترس، اجتناب است. پس فرار می کنند. این فرار، فقط تندتر راه رفتن و از آن سوی خیابان رفتن و... نیست. بلاک کردن در شبکه های اجتماعی هم فرار است. کاری که این پیام را به مرد منتقل می کند: من موجود ضعیفی هستم! و نتیجه: مرد فکر می کند این شکار آسان تری است. پس بیشتر سماجت می کند. همان، واکنش منفعلانه یا passive.<br />
<br />
۲- برافروخته می شوند. آماده می شوند برای جنگ. فریاد می کشند. توهین می کنند؛ یا درجاتی پایین تر: تحقیر می کنند. گویا آن مرد ذنب لایغفری مرتکب شده که از آنها خوشش آمده. این برخورد پرخاشگرانه (agressive) «خروس جنگی» وار هم، اغلب گره را باز نمی کند. چون بسیاری از مردان، مبارزه طلب اند و از این جنگ قدرت لذت می برند. همچنین، آنها یاد گرفته اند که زنان همیشه اول می گویند نه، پس ادامه می دهند.<br />
<br />
۳- ذوق می کنند. قند در دل شان آب می شود. ساده لوحانه شروع می کنند و بعد از مدتی کوتاه امید می بندند که حالا می توانند تا آخر عمر خوب و خوش و خرم با آن مرد زندگی کنند. اینها همان دخترانی هستند که فکر می کنند اگر یک بار مردی آنها را لمس کرد، دیگر باید با او‌ ازدواج کنند. توجیه شان هم وفاداری است: به دختری که هر روز با کسی باشد، چه می گویند؟!<br />
<br />
این رفتارهای ناهشیار، پیامد فعالیت طرحواره «زن دنیای سنتی» است؛ زنی که با آموزه «با لباس سفید به خانه مرد رفتی، با لباس سفید هم بیرون می آیی» بزرگ شده و منطق اش در رابطه، منطق صفر و یک است: یا من با مردی هستم یا نیستم. اگر هستم، یعنی همه چیزم مال اوست و او هم همه چیزش مال من است.<br />
<br />
در چنین فرهنگی است که دوستی اجتماعی با جنس مخالف معنا ندارد. چراکه طرحواره «مرد دنیای سنتی» هم، مردان را به این سو می راند که به هر زنی نزدیک می شوند، به تملک او، به رختخواب با او فکر کنند. زنان هم، بازیگر همین زمین اند. پس راحت نیستند که با مردی قرار بگذارند و بعد خودشان رابطه را تمام کنند. مثلا به آن مرد بگویند: «ممنونم. خوش گذشت. ما به درد هم نمی خوریم.» زنان و مردان دنیای سنتی، تمام کننده نیستند. منتظر می مانند تا خانه ویران شود و زیر آوار له شوند، آن وقت تمام.<br />
<br />
انگار که هر سلامی، یا باید بی جواب بماند، یا اگر علیک داشت، یعنی دیگر خلاص.<br />
<br />
رابطه، از یک «خوش آمدن» اولیه شروع می شود. اگر کسی از شما خوشش آمد، گناه نکرده و تحقیر هم نشده اید. شما هم گناهی ندارید. شما هم تحقیر نکنید. وقتی کسی به شما چای تعارف می کند و میل ندارید، چه می گویید؟<br />
<br />
البته اگر کسی بخواهد چای را با نعلبکی در حلق شما فرو کند، آن داستان دیگری است.<br />
 ]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>