<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[تالار گفتمان عروس - درد دل]]></title>
		<link>https://forum.talarearoos.ir/</link>
		<description><![CDATA[تالار گفتمان عروس - https://forum.talarearoos.ir]]></description>
		<pubDate>Fri, 17 Apr 2026 13:42:42 +0000</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[به  نظر شما خانوما توچه  شغلایی عملکردشون  بهتره؟]]></title>
			<link>https://forum.talarearoos.ir/thread-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D9%88%DA%86%D9%87-%D8%B4%D8%BA%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D8%B4%D9%88%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%D9%87%D8%9F--3011</link>
			<pubDate>Wed, 04 Dec 2019 23:18:37 +0330</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.talarearoos.ir/thread-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D9%88%DA%86%D9%87-%D8%B4%D8%BA%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D8%B4%D9%88%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%D9%87%D8%9F--3011</guid>
			<description><![CDATA[ بچه ها به  نظرتون  خانوما تو چه  مشاغلی بهترن؟ <br />
دنبال  کار میگردم<br />
دلم میخواد خوب تحقیق کنم]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[ بچه ها به  نظرتون  خانوما تو چه  مشاغلی بهترن؟ <br />
دنبال  کار میگردم<br />
دلم میخواد خوب تحقیق کنم]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[۱۲ نکته برای نترسیدن از ازدواج]]></title>
			<link>https://forum.talarearoos.ir/thread-%DB%B1%DB%B2-%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC--1125</link>
			<pubDate>Sun, 17 Jan 2016 10:23:45 +0330</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.talarearoos.ir/thread-%DB%B1%DB%B2-%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC--1125</guid>
			<description><![CDATA[ <a href="http://hoseinsafavi.ir/%d8%b9%d8%b1%d9%88%d8%b3%db%8c/12-%d9%86%da%a9%d8%aa%d9%87-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%86%d8%aa%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%af%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac/" rel="nofollow" target="_blank">۱۲ نکته برای نترسیدن از ازدواج</a><span style="font-family: inherit;"><span style="font-family: inherit;">پول یکی از عناصر مهم برای </span><a href="http://hoseinsafavi.ir/" rel="nofollow" target="_blank">ازدواج </a><span style="font-family: inherit;">است. زمینه های اجتماعی و فرهنگی هم همین طور، اما آیا فراهم بودن هر کدام از این عوامل و یا صرفا هر دوی آن ها تعیین کننده قطعی اقدام یک شخص به ازدواج خواهند بود؟ البته که خیر، چرا که ازدواج یک رویداد چند عاملی است. تجرد هم که روی دیگر همین سکه است همین طور.</span></span><br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="color: #800080;">آتلیه تخصصی عکاسی و فیلمبرداری عروس ( حسین صفوی )</span><br />
<a href="http://hoseinsafavi.ir/" rel="nofollow" target="_blank"><span style="color: #800080;">http://hoseinsafavi.ir/</span></a><br />
<span style="color: #800080;">حسین صفوی عکاس مد و زیبایی دانش آموخته آکادمی عکاسی مد “برید” آمریکا می باشد که از سال ۲۰۰۸  به طور حرفه ای مشغول به فعالیت در زمینه عکاسی مد شد و چهار سال بعد از آن با تلفیقی از عکاسی مد و مستند نگاری در عرصه عکاسی عروس فعالیت حرفه ای خود را آعاز نمود.<br />
برنده 8 دوره جایزه عکاسی مد BREED آمریکا<br />
Breed Academy award 2014<br />
Breed Academy award 2015<br />
Debut Fashion Photographers<br />
Another Escape Magazine<br />
 </span></span><br />
 به عنوان مصداق این مطلب می توانیم به جوانانی اشاره کنیم که نه مشکل اقتصادی دارند و نه معضل فرهنگی- اجتماعی خاصی اما هم چنان بر مجرد ماندن اصرار دارند. از این شواهد نتیجه می گیریم که باید عوامل دیگری هم در این مسئله دخیل باشند. این عوامل کدام اند و به عنوان یک فرد، چه قدر می توانیم در رفع آن ها موثر باشیم؟ روان شناسی پاسخ های جالبی برای این سوالات دارد. <br />
گفتیم که مجرد بودن نتیجه اجتماع چندین دلیل است، اما چند تا از این دلایل همان چیزهایی هستند که واقعا هستند؟! مثالی می زنم: «آقای دکتر حدود ۴۰ ساله ای مدت ها پیش از دوستانش خواسته بود که اگر گزینه مناسبی برای ازدواج سراغ دارند به او معرفی کنند. البته چون به لحاظ مشغله کاری وقتی برای جلسه معارفه نداشت سفارش داده بود که به عنوان قدم اول عکس ها و اطلاعات آن ها برایش ایمیل شود، بدون اینکه خودش عکسی در اختیار کسی بگذارد».این آقا که هم چنان هم مجرد است مشکل اقتصادی ندارد، از لحاظ رتبه بندی های اجتماعی هم که وضعش بد نیست، پس به قول خودش می ماند دو چیز: یکی کمبود وقتش و دومی خلقیات زنان امروزی؛ اما آیا این ها دلایل واقعی مجرد ماندن او هستند؟ به عبارت دیگر چه دلایل مهم تری ممکن است در پس ظاهر استدلال های او پنهان شده باشد؟ در ادامه به چند مورد از این دلایل می پردازیم:<span style="font-weight: bold;">۱- اجتناب از تکرار کودکی</span>رسم بر این ست که والدین تسهیل کننده ازدواج فرزندانشان باشند، اما گاهی ناخواسته به مانع آن تبدیل می شوند. ریشه این ماجرا به نوع رابطه ای که فرزند در زمان کودکی از آن ها شاهد بوده بر می گردد. به عبارت دیگر اگر آنچه که کودک از رابطه پدر و مادر می بیند، دوستی و تفاهم باشد یک تاثیر بر تمایل او به ازدواج می گذارد و اگر شاهد خصومت ورزی های آن ها باشد یک تاثیر دیگر.مجردهایی که معتقدند «ازدواج مساوی با بدبختی است» و یا «نمی توانند از این دوران طلایی (مجردی) دل بکنند»، شاید با چنین تجربه هایی مواجه بوده اند.<span style="font-weight: bold;">۲- ترس از صمیمیت</span>ترس های ناخودآگاه هم ممکن است در دوران کودکی ایجاد شوند و هم در طی دوره های بعدی زندگی. برای مثال دختر خانم ۳۰ ساله ای که مدت ها پیش رابطه ای دو ساله و صمیمی را با پسری همسن خود تجربه کرده بود و از آن انتظار ازدواج داشت، توجه دروغ های طرف مقابل درباره وفاداری به خودش شده و به اصطلاح رابطه را کات کرده بود.در طی چند سالی که از آن ماجرا می گذرد، او آن قدر خودش را غرق در کار کرده و آن چنان درآمد و اعتباری به هم زده است که به قول خودش «نیازی به آقا بالاسر ندارد». او اگرچه معتقد است آن قضیه برایش تمام شده اما در واقعیت چنین نیست، او دچار ترس از صمیمیت است، نداشتن حتی یک دوست صمیمی این ادعا را تایید می کند.<span style="font-weight: bold;">۳- کمبود عزت نفس و اعتماد به نفس</span>کمبود عزت نفس، افکار و رفتار ما را تحت تاثیر قرار داده و به کاهش شانس ازدواج کمک زیادی می کند! چگونه؟ وقتی که عزت نفس کافی نداریم صدای منتقدی را در ذهن خود می شنویم که می گوید: «هیچ کس از من خوشش نخواهد آمد»، «من جذاب نیستم»، «کی می آید خواستگاری من؟»، «کی زن من می شود؟» و…در این وضعیت رفتاری هم که از خود نشان می دهیم، شامل بستن راه های ارتباطی با افراد جدید، منفی بافی، تن دادن به رابطه با کسی که از استانداردهای مورد نیاز برای ازدواج فاصله دارد و… می شود.به علاوه کاهش عزت نفس کاهش اعتماد به نفس را به همراه می آورد. در این شرایط نمی توانیم در روابط به خودمان اعتماد کنیم، بنابراین از عهده مدیریت درست آن ها بر نمی آییم و طوری رفتار می کنیم که دیگران آن را حمل بر بی اعتمادی ما نسبت به خودشان می کنند. در نتیجه آن ها هم کمتر به ما اعتماد می کنند و تمایلشان را به ارتباط بیشتر با ما از دست می دهند.<span style="font-weight: bold;">۴- خطاهای فکری</span>فکرهایی که شامل «همه یا هیچ» می شوند، به «حدس زدن افکار دیگران» می پردازند و «خیلی کلی یا خیلی جزئی به دیگران نگاه می کنند» از جمله خطاهای فکری هستند که احتمال مجرد ماندن را افزایش می دهند. برای مثال جملات قالبی معروفی مانند «همه زن ها عین هم اند»، «مردها به چیزی جز خودشان فکر نمی کنند» و «زن و شوهرهای امروزی فقط دو روز اول عاشق هم هستند» مصادیق گفتاری این قبیل اشتباهات فکری هستند.<span style="font-weight: bold;">۵- ترس از دست دادن منطقه امن</span>همه آدم ها برای خودشان منطقه امنی دارند چون همه به احساس کنترل بر زندگی نیاز دارند. وقتی در روابطمان تجربه تلخی پیدا می کنیم، مرزی روانی- عاطفی را برای این جنبه از روابطمان تعیین کرده و داخل آن بی اضطراب زندگی می کنیم. گاهی هم تحت عنوان عادت کردن به زندگی به یک رویه مشخص به این منطقه پناه می بریم. در این شرایط به سادگی راضی به از دست دادن امنیت ساختگی مان نمی شویم.<span style="font-weight: bold;">۶- معیارهای بلندپروازانه</span>دخترخانم ۳۱ ساله ای به شوخی گفت که «همسر مورد نظر او را باید برایش بسازند». از آنجا که در هر شوخی واقعیتی نهفته است، از همین جمله وسواس او قابل حدس است. جوانان زیادی هستند که مثل این خانم آن قدر در معیارگذاری ازدواج مته به خشخاش می گذارند که همسر مناسبشان در جهان «نیست» به نظر می رسد.<span style="font-weight: bold;">۷- انزوا</span>وقتی از دیگران کناره گیری می کنیم گزینه های کمتری از توفیق آشنایی با ما برخوردار خواهند شد!<br />
چکونه این موانع را از میان برداریم؟حالا که دلایل مجرد ماندن را گفتیم راه حل هایش را با هم مرور کنیم:<span style="font-weight: bold;">۱- حواسمان به خودمان باشد</span>بالا و پایین های زندگی زخم هایی را بر روان همه ما می اندازد. بعضی زخم ها مثل یک خراش می مانند و با گذر زمان خود به خود خوب می شوند اما بعضی آن قدر عمیق اند که ممکن است عفونی شوند. راه پیشگیری از این وضعیت توجه کردن آگاهانه به «خود» است. یعنی فکر کردن به اتفاقات گذشته و تاثیرات آن ها بر خود و نترسیدن از مواجه شدن با ترس ها و گره های روانی.<span style="font-weight: bold;">۲- صدای منتقد درونمان را به چالش بکشیم</span>این کار کمک می کند عزت نفس و اعتماد به نفسمان بهبود پیدا کنید. در نتیجه شبکه ارتباطاتمان هم گسترده تر می شود. البته اول باید ببینیم این صدا از کجا آمده است. خیلی وقت ها ریشه این صدا انتقادهای نا به جایی است که در کودکی از والدینمان شنیده ایم.یادمان باشد که ما بزرگسالیم. درست است که تحت تاثیر کودکی هستیم اما امکاناتی داریم که می توانیم این تاثیرها را کم کنیم. امکاناتی مثل گفت و گو کردن با خود، بررسی صدای منتقد درون و فیدبک گرفتن از دوستان صمیمی در مورد جذابیت خود.<span style="font-weight: bold;">۳- فکرمان را به دام بیاندازیم</span>درباره خطاهای فکری مطالب زیادی نوشته شده است. سعی کنیم این خطاهای فکری را شناسایی کرده و آن ها را اصلاح کنیم. مثلا خطاهایی مثل همه و هیچ کردن را می توانیم با نسبی کردن اصلاح کنیم. جمله ای مثل «همه مردها مثل همند» می تواند به این جمله تبدیل شود: «ممکن است بعضی از مردها ویژگی منفی داشته باشند اما این به همه آن ها مربوط نیست».<span style="font-weight: bold;">۴- با گذاشتن یک نقطه به خط بعدی برویم</span>اگر رنجش مهمی را تجربه کرده ایم از آن فاجعه نسازیم، سرکوبش هم نکنیم. محکوم بودن به تحمل مادام العمر جراحت ها را نیز به فراموشی بسپاریم. به جای این کارها با توجه آگاهانه به آن از بار عاطفی اش کاسته و برای بهبودی اقدام کنیم.<span style="font-weight: bold;">۵- قانون شکنی کنیم</span>قانون گذاشتن و منطقه امن ایجاد کردن تا جایی خوب است که فرصت های جدید را از ما نگیرد که اگر این طور بشود، باید آن ها را زیر پا گذاشت. به جای محدود کردن باید ذهن را برای آشنایی های جدید گشوده تر کنیم و بدون بررسی کافی، درباره دیگران نظر ندهیم.<br />
<br />
 ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[ <a href="http://hoseinsafavi.ir/%d8%b9%d8%b1%d9%88%d8%b3%db%8c/12-%d9%86%da%a9%d8%aa%d9%87-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%86%d8%aa%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%af%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac/" rel="nofollow" target="_blank">۱۲ نکته برای نترسیدن از ازدواج</a><span style="font-family: inherit;"><span style="font-family: inherit;">پول یکی از عناصر مهم برای </span><a href="http://hoseinsafavi.ir/" rel="nofollow" target="_blank">ازدواج </a><span style="font-family: inherit;">است. زمینه های اجتماعی و فرهنگی هم همین طور، اما آیا فراهم بودن هر کدام از این عوامل و یا صرفا هر دوی آن ها تعیین کننده قطعی اقدام یک شخص به ازدواج خواهند بود؟ البته که خیر، چرا که ازدواج یک رویداد چند عاملی است. تجرد هم که روی دیگر همین سکه است همین طور.</span></span><br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="color: #800080;">آتلیه تخصصی عکاسی و فیلمبرداری عروس ( حسین صفوی )</span><br />
<a href="http://hoseinsafavi.ir/" rel="nofollow" target="_blank"><span style="color: #800080;">http://hoseinsafavi.ir/</span></a><br />
<span style="color: #800080;">حسین صفوی عکاس مد و زیبایی دانش آموخته آکادمی عکاسی مد “برید” آمریکا می باشد که از سال ۲۰۰۸  به طور حرفه ای مشغول به فعالیت در زمینه عکاسی مد شد و چهار سال بعد از آن با تلفیقی از عکاسی مد و مستند نگاری در عرصه عکاسی عروس فعالیت حرفه ای خود را آعاز نمود.<br />
برنده 8 دوره جایزه عکاسی مد BREED آمریکا<br />
Breed Academy award 2014<br />
Breed Academy award 2015<br />
Debut Fashion Photographers<br />
Another Escape Magazine<br />
 </span></span><br />
 به عنوان مصداق این مطلب می توانیم به جوانانی اشاره کنیم که نه مشکل اقتصادی دارند و نه معضل فرهنگی- اجتماعی خاصی اما هم چنان بر مجرد ماندن اصرار دارند. از این شواهد نتیجه می گیریم که باید عوامل دیگری هم در این مسئله دخیل باشند. این عوامل کدام اند و به عنوان یک فرد، چه قدر می توانیم در رفع آن ها موثر باشیم؟ روان شناسی پاسخ های جالبی برای این سوالات دارد. <br />
گفتیم که مجرد بودن نتیجه اجتماع چندین دلیل است، اما چند تا از این دلایل همان چیزهایی هستند که واقعا هستند؟! مثالی می زنم: «آقای دکتر حدود ۴۰ ساله ای مدت ها پیش از دوستانش خواسته بود که اگر گزینه مناسبی برای ازدواج سراغ دارند به او معرفی کنند. البته چون به لحاظ مشغله کاری وقتی برای جلسه معارفه نداشت سفارش داده بود که به عنوان قدم اول عکس ها و اطلاعات آن ها برایش ایمیل شود، بدون اینکه خودش عکسی در اختیار کسی بگذارد».این آقا که هم چنان هم مجرد است مشکل اقتصادی ندارد، از لحاظ رتبه بندی های اجتماعی هم که وضعش بد نیست، پس به قول خودش می ماند دو چیز: یکی کمبود وقتش و دومی خلقیات زنان امروزی؛ اما آیا این ها دلایل واقعی مجرد ماندن او هستند؟ به عبارت دیگر چه دلایل مهم تری ممکن است در پس ظاهر استدلال های او پنهان شده باشد؟ در ادامه به چند مورد از این دلایل می پردازیم:<span style="font-weight: bold;">۱- اجتناب از تکرار کودکی</span>رسم بر این ست که والدین تسهیل کننده ازدواج فرزندانشان باشند، اما گاهی ناخواسته به مانع آن تبدیل می شوند. ریشه این ماجرا به نوع رابطه ای که فرزند در زمان کودکی از آن ها شاهد بوده بر می گردد. به عبارت دیگر اگر آنچه که کودک از رابطه پدر و مادر می بیند، دوستی و تفاهم باشد یک تاثیر بر تمایل او به ازدواج می گذارد و اگر شاهد خصومت ورزی های آن ها باشد یک تاثیر دیگر.مجردهایی که معتقدند «ازدواج مساوی با بدبختی است» و یا «نمی توانند از این دوران طلایی (مجردی) دل بکنند»، شاید با چنین تجربه هایی مواجه بوده اند.<span style="font-weight: bold;">۲- ترس از صمیمیت</span>ترس های ناخودآگاه هم ممکن است در دوران کودکی ایجاد شوند و هم در طی دوره های بعدی زندگی. برای مثال دختر خانم ۳۰ ساله ای که مدت ها پیش رابطه ای دو ساله و صمیمی را با پسری همسن خود تجربه کرده بود و از آن انتظار ازدواج داشت، توجه دروغ های طرف مقابل درباره وفاداری به خودش شده و به اصطلاح رابطه را کات کرده بود.در طی چند سالی که از آن ماجرا می گذرد، او آن قدر خودش را غرق در کار کرده و آن چنان درآمد و اعتباری به هم زده است که به قول خودش «نیازی به آقا بالاسر ندارد». او اگرچه معتقد است آن قضیه برایش تمام شده اما در واقعیت چنین نیست، او دچار ترس از صمیمیت است، نداشتن حتی یک دوست صمیمی این ادعا را تایید می کند.<span style="font-weight: bold;">۳- کمبود عزت نفس و اعتماد به نفس</span>کمبود عزت نفس، افکار و رفتار ما را تحت تاثیر قرار داده و به کاهش شانس ازدواج کمک زیادی می کند! چگونه؟ وقتی که عزت نفس کافی نداریم صدای منتقدی را در ذهن خود می شنویم که می گوید: «هیچ کس از من خوشش نخواهد آمد»، «من جذاب نیستم»، «کی می آید خواستگاری من؟»، «کی زن من می شود؟» و…در این وضعیت رفتاری هم که از خود نشان می دهیم، شامل بستن راه های ارتباطی با افراد جدید، منفی بافی، تن دادن به رابطه با کسی که از استانداردهای مورد نیاز برای ازدواج فاصله دارد و… می شود.به علاوه کاهش عزت نفس کاهش اعتماد به نفس را به همراه می آورد. در این شرایط نمی توانیم در روابط به خودمان اعتماد کنیم، بنابراین از عهده مدیریت درست آن ها بر نمی آییم و طوری رفتار می کنیم که دیگران آن را حمل بر بی اعتمادی ما نسبت به خودشان می کنند. در نتیجه آن ها هم کمتر به ما اعتماد می کنند و تمایلشان را به ارتباط بیشتر با ما از دست می دهند.<span style="font-weight: bold;">۴- خطاهای فکری</span>فکرهایی که شامل «همه یا هیچ» می شوند، به «حدس زدن افکار دیگران» می پردازند و «خیلی کلی یا خیلی جزئی به دیگران نگاه می کنند» از جمله خطاهای فکری هستند که احتمال مجرد ماندن را افزایش می دهند. برای مثال جملات قالبی معروفی مانند «همه زن ها عین هم اند»، «مردها به چیزی جز خودشان فکر نمی کنند» و «زن و شوهرهای امروزی فقط دو روز اول عاشق هم هستند» مصادیق گفتاری این قبیل اشتباهات فکری هستند.<span style="font-weight: bold;">۵- ترس از دست دادن منطقه امن</span>همه آدم ها برای خودشان منطقه امنی دارند چون همه به احساس کنترل بر زندگی نیاز دارند. وقتی در روابطمان تجربه تلخی پیدا می کنیم، مرزی روانی- عاطفی را برای این جنبه از روابطمان تعیین کرده و داخل آن بی اضطراب زندگی می کنیم. گاهی هم تحت عنوان عادت کردن به زندگی به یک رویه مشخص به این منطقه پناه می بریم. در این شرایط به سادگی راضی به از دست دادن امنیت ساختگی مان نمی شویم.<span style="font-weight: bold;">۶- معیارهای بلندپروازانه</span>دخترخانم ۳۱ ساله ای به شوخی گفت که «همسر مورد نظر او را باید برایش بسازند». از آنجا که در هر شوخی واقعیتی نهفته است، از همین جمله وسواس او قابل حدس است. جوانان زیادی هستند که مثل این خانم آن قدر در معیارگذاری ازدواج مته به خشخاش می گذارند که همسر مناسبشان در جهان «نیست» به نظر می رسد.<span style="font-weight: bold;">۷- انزوا</span>وقتی از دیگران کناره گیری می کنیم گزینه های کمتری از توفیق آشنایی با ما برخوردار خواهند شد!<br />
چکونه این موانع را از میان برداریم؟حالا که دلایل مجرد ماندن را گفتیم راه حل هایش را با هم مرور کنیم:<span style="font-weight: bold;">۱- حواسمان به خودمان باشد</span>بالا و پایین های زندگی زخم هایی را بر روان همه ما می اندازد. بعضی زخم ها مثل یک خراش می مانند و با گذر زمان خود به خود خوب می شوند اما بعضی آن قدر عمیق اند که ممکن است عفونی شوند. راه پیشگیری از این وضعیت توجه کردن آگاهانه به «خود» است. یعنی فکر کردن به اتفاقات گذشته و تاثیرات آن ها بر خود و نترسیدن از مواجه شدن با ترس ها و گره های روانی.<span style="font-weight: bold;">۲- صدای منتقد درونمان را به چالش بکشیم</span>این کار کمک می کند عزت نفس و اعتماد به نفسمان بهبود پیدا کنید. در نتیجه شبکه ارتباطاتمان هم گسترده تر می شود. البته اول باید ببینیم این صدا از کجا آمده است. خیلی وقت ها ریشه این صدا انتقادهای نا به جایی است که در کودکی از والدینمان شنیده ایم.یادمان باشد که ما بزرگسالیم. درست است که تحت تاثیر کودکی هستیم اما امکاناتی داریم که می توانیم این تاثیرها را کم کنیم. امکاناتی مثل گفت و گو کردن با خود، بررسی صدای منتقد درون و فیدبک گرفتن از دوستان صمیمی در مورد جذابیت خود.<span style="font-weight: bold;">۳- فکرمان را به دام بیاندازیم</span>درباره خطاهای فکری مطالب زیادی نوشته شده است. سعی کنیم این خطاهای فکری را شناسایی کرده و آن ها را اصلاح کنیم. مثلا خطاهایی مثل همه و هیچ کردن را می توانیم با نسبی کردن اصلاح کنیم. جمله ای مثل «همه مردها مثل همند» می تواند به این جمله تبدیل شود: «ممکن است بعضی از مردها ویژگی منفی داشته باشند اما این به همه آن ها مربوط نیست».<span style="font-weight: bold;">۴- با گذاشتن یک نقطه به خط بعدی برویم</span>اگر رنجش مهمی را تجربه کرده ایم از آن فاجعه نسازیم، سرکوبش هم نکنیم. محکوم بودن به تحمل مادام العمر جراحت ها را نیز به فراموشی بسپاریم. به جای این کارها با توجه آگاهانه به آن از بار عاطفی اش کاسته و برای بهبودی اقدام کنیم.<span style="font-weight: bold;">۵- قانون شکنی کنیم</span>قانون گذاشتن و منطقه امن ایجاد کردن تا جایی خوب است که فرصت های جدید را از ما نگیرد که اگر این طور بشود، باید آن ها را زیر پا گذاشت. به جای محدود کردن باید ذهن را برای آشنایی های جدید گشوده تر کنیم و بدون بررسی کافی، درباره دیگران نظر ندهیم.<br />
<br />
 ]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[راهنمایی میخوام]]></title>
			<link>https://forum.talarearoos.ir/thread-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85--960</link>
			<pubDate>Thu, 19 Mar 2015 21:55:48 +0330</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.talarearoos.ir/thread-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85--960</guid>
			<description><![CDATA[چند تا لباس عروس دارم که نه جدیدا نه نو  که در عوض طلبم بهم دادنبه کار توی این زمینه همیشه فکرمیکردم الن سرمایه زیادی ندارم برای شروع و موفقیت  احتیاج ب راهنمایی اساسی دارم نمیدونم چطوری و از کجا شروع کنم داشتم با توجه ب اینکه توی شهرمون مزون زیاده نمیدونم  با این شراطی ک دارم باید چطور شروع کنم<br />
 توی اینترنت میگشتم رسیدم ب این سایت ممنون میشم نظر و ایده بدین]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[چند تا لباس عروس دارم که نه جدیدا نه نو  که در عوض طلبم بهم دادنبه کار توی این زمینه همیشه فکرمیکردم الن سرمایه زیادی ندارم برای شروع و موفقیت  احتیاج ب راهنمایی اساسی دارم نمیدونم چطوری و از کجا شروع کنم داشتم با توجه ب اینکه توی شهرمون مزون زیاده نمیدونم  با این شراطی ک دارم باید چطور شروع کنم<br />
 توی اینترنت میگشتم رسیدم ب این سایت ممنون میشم نظر و ایده بدین]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[اختلاف فکری و فرهنگی با خانواده همسر]]></title>
			<link>https://forum.talarearoos.ir/thread-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%81-%D9%81%D9%83%D8%B1%D9%8A-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1--949</link>
			<pubDate>Mon, 22 Sep 2014 09:29:06 +0330</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.talarearoos.ir/thread-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%81-%D9%81%D9%83%D8%B1%D9%8A-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1--949</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: RIGHT;">		   <div style="text-align: RIGHT;">در دو مقاله ی قبلی در مورد <a href="http://www.besooiekamal.com/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B5%D8%AD%D9%8A%D8%AD-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1.html" rel="nofollow" target="_blank"><span style="font-weight: bold;">انتخاب نادرست همسر بر اساس احساسات و  رویاها</a> و <a href="http://www.besooiekamal.com/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC/%D9%85%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%B1-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC.html" rel="nofollow" target="_blank">لزوم مشورت در امر ازدواج</a></span> پرداختیم. در این مقاله می خواهیم به <a href="http://www.besooiekamal.com/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC/%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%81-%D9%81%D9%83%D8%B1%D9%8A-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1.html" rel="nofollow" target="_blank"><span style="font-weight: bold;"> اختلافات فکری، رفتاری و فرهنگی</a> که دختر یا پسر با خانواده ی همسر آینده اش  دارد و مشکلاتی ناشی از این اختلافات فرهنگی بر زندگی زناشویی زوج ها</span>  بپردازیم.<br />
 <br />
 دختر و پسرى که از کودکى در دامن خانواده اى رشد یافته است،  نمى تواند و  نباید خانواده خود را به راحتى و سادگى فراموش کند. فرض کنید  جوانی  شهرستانی که فقط خودش تحصیلات خوبی دارد، از دختری که خانواده‌ای   تحصیل‌کرده دارد <span style="font-weight: bold;">خواستگاری</span> می‌کند. در این صورت، خانوادۀ عروس که  می‌دانند  با خانوادۀ داماد، تفاوت‌های فاحشی دارند چه باید بکنند؟ آیا  باید فقط به  داماد آیندۀ خود فکر کنند؟ یا باید در این فکر باشند که دو  خانواده  می‌بایستی در یک تراز باشند و یا لااقل خیلی باهم تفاوت فکری و  اجتماعی  نداشته باشند؟</div>	   </div>								    <div style="text-align: RIGHT;">بعضی   از خانواده‌ها به‌ظاهر مرد، سرووضعش و یا طرز صحبت او توجه می‌کنند و   می‌گویند: گرچه پدر و مادرش بی‌سوادند، یا خیلی قدیمی فکر می‌کنند، ولی خود   جوان از طبقۀ خودمان است؛ پس عیبی در این کار و این وصلت، وجود ندارد.   آن‌ها می‌گویند همین‌قدر که شخص تحصیل‌کرده‌ای به خواستگاری دخترشان آمده   کافی است. پیش خود می‌گویند: «ما که کاری به کار خانواده‌اش نداریم»! ولی   غافل‌اند از این‌که مگر می‌شود پسر و دختری باهم ازدواج کنند و   خانواده‌هایشان کاری به کار هم نداشته باشند؟ لااقل در ایام و دوره‌های   نامزدی، یا عقد و عروسی که باید دربارۀ خیلی از مسائل و مناسبات، باهم به   تفاهم برسند؛ درحالی‌که در همین ابتدای کار، اختلاف عقیده و سلیقۀ دور   خانواده، به‌ناچار چهرۀ خود را نشان خواهد داد.</div>  <div style="text-align: RIGHT;">جمشید   که یکی از مراجعینم بود می‌گفت: «اختلافات ما، در دورۀ نامزدی شروع و در   عقد و ازدواج به اوج خود رسید». جمشید گاهی با خجالت و زمانی باشهامت، در   دفاع از خانواده‌اش حرف‌هایی می‌زد که کم‌وبیش شنیدنی است. او می‌گفت:   «نامزدم اعتقاد داشت که برای خرید عروسی یکی از خواهرهایم کافی است که   بیاید، ولی مادرم می‌گفت: «ما برای عروسی خواهرت همگی رفتیم خرید!» و   اعتقاد داشت که سه خواهرم همراه با دو برادرهایم به‌علاوه خودش، همگی حتماً   باید هنگام خرید حضورداشته باشند! نامزدم، سهیلا می‌گفت: «اینها چادری   هستند و من حاضر نیستم با اونها به طلافروشی‌های بالای شهر بروم. <br />
<br />
به آنها   بگو به جای چادر، مانتو بپوشند؛ یکی دو نفر هم بیشتر نیایند.»‌وقتی   بااحتیاط، چنین پیشنهادی را به خواهرهایم گفتم، مادرم با صراحت گفت:   «نامزدت بیخود کرده که چنین پیشنهادی کرده؛ به او بگو ما همینیم که هستیم!»   من ازیک‌طرف، شرایط مادرم که می‌خواست همه را راضی کند درک می‌کردم و از   طرفی هم به سهیلا حق می‌دادم که دلش نمی‌خواست بااین‌همه آدم به خرید  برود.  خانوادۀ ما می‌گفتند: «بازار، بهترین جای خرید طلاست» ولی سهیلا  می‌گفت:  «یا خیابان کریم خان، یا میرداماد.» خانوادۀ ما می‌گفتند: «شب  خواستگاری  باید یک دست لباس برای عروس ببریم» ولی سهیلا می‌گفت: «ما از  این رسم‌ها  نداریم». در هنگام عقد، مادرم می‌گفت: «از 200 سکۀ طلا بالاتر  نرو!» ولی  دایی سهیلا عقیده داشت: «کمتر از 500 سکه ممکن نیست!» شب عروسی،  ما  می‌خواستیم زن و مرد، جدا از هم باشند؛ آن‌ها می‌گفتند: «نخیر! باید  زن و  مرد با هم باشند»! ما عقیده‌ای به تشریفات نداشتیم، زیرا این کارها  را  اسراف می‌دانستیم؛ ولی پدر عروس می‌گفت: «من حاضرم به تو کمک کنم که  عروسی  آبرومندی بگیری». دایی عروس می‌گفت: «ما یک عاقد می‌شناسیم که  روحانی  نیست»، ولی مادرم می‌گفت: «عاقد باید روحانی محلۀ خودمان باشد که  محضر هم  دارد». <br />
<br />
بالاخره، هنگام عقد هم، چون چند نفر مرد آمده بودند توی  مجلس زنانه و  داشتند می‌رقصیدند، زن‌دایی‌ام قهر کرد و به همراه دو سه نفر  دیگر، مجلس  را ترک کرد! خلاصه، نمی‌دانید آن شب چه مشکلاتی داشتم؛ دائم  نگران  اوضاع‌واحوال بودم. خانوادۀ عروس دائماً از کارهای پدر و مادرم  ایراد  می‌گفتند و با گوشه و کنایه به من می‌فهمانیدند که آن‌ها «اُمُل»‌ و   قدیمی‌اند. من ازیک‌طرف نمی‌خواستم با آن‌ها جروبحث کنم، اما از طرف دیگر   چون آن‌ها والدینم بودند، خوشم نمی‌آمد که از آن‌ها ایراد بگیرند.</div>  <div style="text-align: RIGHT;">... و تازه همۀ این‌ها، حوادثی بود که در مراسم عقد و عروسی اتفاق افتاده بود.</div>  <div style="text-align: RIGHT;">حالا   اجازه بدهید تا از دوران پس از عروسی برایتان بگویم که چه اتفاق‌هایی   افتاد. هر وقت با سهیلا به خانۀ مادرم می‌رفتیم، مادرم برای او اسپند دود   می‌کرد. همسر جوانم که از بوی اسپند به سرفه می‌افتاد، شروع به غُرغُر   می‌کرد و نه‌تنها روی خوشی به این کار نشان نمی‌داد بلکه اخم‌وتخم هم   می‌کرد. ناچار، به مادرم می‌گفتم: «مادر جان! احتیاج به این کارها نیست»؛   ولی مادرم با تشر به من می‌گفت: «حرف نزن! تو بچه هستی و از چشم زخم و چشم   شور و ناپاک دیگران خبر نداری!»  پس‌ازاین که از خانۀ مادرم خارج می‌شدیم  همسرم به کنایه می‌گفت: «اسپند دود  کردن یعنی چه؟! یعنی من دیگه مریض  نمی‌شم؟!» این‌ها را می‌گفت و می‌زد زیر  خنده!</div>  <div style="text-align: RIGHT;">یکی   دیگر از تفاوت‌های فرهنگی و رفتاری ما، چگونگی صرف غذاست. لطفاً خوب توجه   کنید! ما عادت داریم که غذا را روی زمین بخوریم؛ بنابراین مادرم روی زمین   سفره پهن می‌کند؛ ولی سهیلا عادت ندارد که روی زمین غذا بخورد. هر وقت که   ناهار یا شام، آنجا هستیم، سهیلا غذایش را می‌کشد و می‌برد روی مبل   می‌نشیند؛ او غذایش‌ را روی مبل می‌خورد. مادر من هم خیلی تمیز و پاکیزه   است و دلش نمی‌خواهد کسی با کفش بیاید روی فرش‌های منزل؛ ولی سهیلا   می‌گوید: «من با کفش راحت‌ترم»!</div>  <div style="text-align: RIGHT;">همچنین،  مادرم  خیلی به پدرم می‌رسد و به او توجه می‌کند؛ ولی سهیلا اهل این کارها  نیست؛  درحالی‌که مادرم انتظار دارد که سهیلا هم مثل خودش به من برسد. هر  وقت که  مادرم به‌اصطلاح «پُز» مرا می‌دهد و از من تعریفی می‌کند، به‌جای  اینکه  سهیلا هم حرف مادر را – ولو به‌ظاهر – تصدیق کند، برعکس می‌گوید:  «مادر  جون! مثل این که شما غیر از این پسرتون کس دیگه‌ای رو ندیدین»!</div>  <div style="text-align: RIGHT;">خلاصه   این‌که، اوضاع‌واحوال خوبی ندارم؛ نه سهیلا شرایط مادر من را درک می‌کند،  و  نه مادرم از انتظاراتش دست برمی‌دارد؛ فقط این من هستم که دارم این  وسط،  ضایع می‌شوم و عاقبت هم نمی‌دانم که حال‌وروز زندگی من به کجا  می‌کشد!»</div>  <div style="text-align: RIGHT;">خُب!  این‌ها درد دل جمشید بود. معلوم  است که اگر پای حرفه‌ای همسرش، سهیلا و یا  حتی خانوادۀ سهیلا بنشینیم،  «مثنوی هفتاد من کاغذ شود». حال اگر از من  بپرسید که جوان حق داشته که از  چنین دختری خواستگاری کند یا نه؟ به شما  خواهم گفت: «خیر! او نمی‌بایست با  خانواده‌ای که تا این اندازه با هم تفاوت  فرهنگی دارند ازدواج می‌کرد».  آن‌وقت بپرسید: «پس تضاد فرهنگی خودش با  والدینش را چگونه باید حل  می‌کرد؟» در پاسخ شما می‌گویم: «او باید با دختری  تحصیل کرده و تقریباً از  طبقۀ خودش ازدواج می‌کرد، تا دیدگاههای  خانواده‌هایشان به زندگی، در یک  سطح باشد؛ زیرا حق اوست با دختری ازدواج و  زندگی کند که او هم مثل خودش  تحصیل کرده است و سلیقه‌های مشابهی دارند، و  نه با خانوادۀ دختری که به  قول جمشید، دائم به پدر و مادرش گوشه و کنایه  می‌زند. وقتی پدر و مادر  دختر و پسر در یک سطح باشند، آن وقت کسی بر دیگری  ترجیحی ندارد و  مقایسه‌ای هم پیش نمی‌آید».</div>  <div style="text-align: RIGHT;">درد دل الهه خانم</div>  <div style="text-align: RIGHT;">حالا   خوب است کمی هم پای حرفه‌ای الهه خانم بنشینیم که ازدواجش تقریباً شبیه   ازدواج سهیلا و جمشید بوده است. الهه خانم می‌گفت: «شوهرم از طبقه‌ای بود   که با ما خیلی فرق داشتند. پدرم وقتی او را دید گفت: «جوان برازنده‌ای است و   آیندۀ خوبی دارد؛ ما که نمی‌خواهیم با پدر و مادرش زندگی کنیم». گرچه   شوهرم را خیلی دوست دارم و حالا هم او را می‌پرستم، ولی هرگز نمی‌توانم از   رفتارهای مادرش چشم‌پوشی کنم». به الهه گفتم: «اگر از شوهرتان راضی هستید   باید مادرش را هم تحمل کنید». الهه جواب داد: «بله! این که می‌گویید درست   است و من سالها است که دارم او را تحمل می‌کنم، ولی باور بفرمایید که دیگر   طاقتم طاق شده است؛، زیرا هم مجبورم که با مادرشوهرم به توافق برسم و   معاشرت کنم، چون شوهرم خیلی به مادرش علاقه‌مند است و همیشه نسبت به او   احساس دین می‌کند، و هم باید سخت‌گیری‌هایش را تحمل کنم؛ ولی آخر شما   نمی‌دانید که این پیرزن، که از اول با ازدواج پسرش با من، مخالف بود چه   زبان تندی دارد!» به او گفتم: «بسیار خب! حالا یکی از سخت‌گیری‌هایش را   بگویید.»<br />
<br />
 الهه سکوتی کرد و سپس با آه و ناله گفت: هر وقت که می‌خواهیم از   خانۀ آن‌ها به منزل خودمان برگردیم، می‌گوید: «این زن قرتی را برای چی   گرفتی که یک جا بند نمی‌شه؟! چرا نرفتی از درودهات خودمان یک زن حسابی   بگیری؟!» آنگاه الهه رو به من کرد و گفت: خب! شما می‌گویید من با این زبان   تند و پر نیش و کنایۀ این پیرزن که همه‌‌اش متلک است چکار کنم؟! اگر به   خانه‌اش نروم شوهرم ناراحت می‌شود؛ اگر هم بروم که باید این زخم‌زبان‌ها را   بشنوم. به او گفتم: «بسیار خب! ولی فکر می‌کنید تمام این ناملایمات را به   خاطر شوهر خوبی که دارید می‌توانید تحمل کنید؟» در جوابم متفکرانه گفت:   «آخر از آنچه که می‌ترسیدم، دارد به سرم می‌آید!» گفتم: مگر چه شده؟! الهه   جواب داد: «همیشه پیش خودم فکر می‌کردم، درسته که شوهرم فردی تحصیل کرده   است، ولی بالاخره خون این خانواده در رگهایش جاری است و همین پدر و مادر او   را بزرگ کرده‌اند؛ بنابراین آنچه را که در کودکی به او آموخته‌اند ممکن   است موقتاً فراموش شان کند، ولی در میانسالی تدریجاً به سراغش خواهند آمد!»   پرسیدم: مگر تغییر کرده است؟ الهه بازگفت: «او در تربیت بچه‌ها عیناً روش   پدرش را به کار می‌برد و می‌گوید، مگر من که زیردست پدرم بار آمده‌ام،  آدم  بدی شده‌ام.</div>  <div style="text-align: RIGHT;">با  الهه خانم چندین جلسۀ دیگر  صحبت کردم و به راه‌حل‌هایی هم رسیدیم که گرچه  کاملاً چاره‌ساز نبودند  اما لااقل توانستند اوضاع راکمی آرام‌تر کنند.</div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: RIGHT;">		   <div style="text-align: RIGHT;">در دو مقاله ی قبلی در مورد <a href="http://www.besooiekamal.com/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B5%D8%AD%D9%8A%D8%AD-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1.html" rel="nofollow" target="_blank"><span style="font-weight: bold;">انتخاب نادرست همسر بر اساس احساسات و  رویاها</a> و <a href="http://www.besooiekamal.com/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC/%D9%85%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%B1-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC.html" rel="nofollow" target="_blank">لزوم مشورت در امر ازدواج</a></span> پرداختیم. در این مقاله می خواهیم به <a href="http://www.besooiekamal.com/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC/%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%81-%D9%81%D9%83%D8%B1%D9%8A-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1.html" rel="nofollow" target="_blank"><span style="font-weight: bold;"> اختلافات فکری، رفتاری و فرهنگی</a> که دختر یا پسر با خانواده ی همسر آینده اش  دارد و مشکلاتی ناشی از این اختلافات فرهنگی بر زندگی زناشویی زوج ها</span>  بپردازیم.<br />
 <br />
 دختر و پسرى که از کودکى در دامن خانواده اى رشد یافته است،  نمى تواند و  نباید خانواده خود را به راحتى و سادگى فراموش کند. فرض کنید  جوانی  شهرستانی که فقط خودش تحصیلات خوبی دارد، از دختری که خانواده‌ای   تحصیل‌کرده دارد <span style="font-weight: bold;">خواستگاری</span> می‌کند. در این صورت، خانوادۀ عروس که  می‌دانند  با خانوادۀ داماد، تفاوت‌های فاحشی دارند چه باید بکنند؟ آیا  باید فقط به  داماد آیندۀ خود فکر کنند؟ یا باید در این فکر باشند که دو  خانواده  می‌بایستی در یک تراز باشند و یا لااقل خیلی باهم تفاوت فکری و  اجتماعی  نداشته باشند؟</div>	   </div>								    <div style="text-align: RIGHT;">بعضی   از خانواده‌ها به‌ظاهر مرد، سرووضعش و یا طرز صحبت او توجه می‌کنند و   می‌گویند: گرچه پدر و مادرش بی‌سوادند، یا خیلی قدیمی فکر می‌کنند، ولی خود   جوان از طبقۀ خودمان است؛ پس عیبی در این کار و این وصلت، وجود ندارد.   آن‌ها می‌گویند همین‌قدر که شخص تحصیل‌کرده‌ای به خواستگاری دخترشان آمده   کافی است. پیش خود می‌گویند: «ما که کاری به کار خانواده‌اش نداریم»! ولی   غافل‌اند از این‌که مگر می‌شود پسر و دختری باهم ازدواج کنند و   خانواده‌هایشان کاری به کار هم نداشته باشند؟ لااقل در ایام و دوره‌های   نامزدی، یا عقد و عروسی که باید دربارۀ خیلی از مسائل و مناسبات، باهم به   تفاهم برسند؛ درحالی‌که در همین ابتدای کار، اختلاف عقیده و سلیقۀ دور   خانواده، به‌ناچار چهرۀ خود را نشان خواهد داد.</div>  <div style="text-align: RIGHT;">جمشید   که یکی از مراجعینم بود می‌گفت: «اختلافات ما، در دورۀ نامزدی شروع و در   عقد و ازدواج به اوج خود رسید». جمشید گاهی با خجالت و زمانی باشهامت، در   دفاع از خانواده‌اش حرف‌هایی می‌زد که کم‌وبیش شنیدنی است. او می‌گفت:   «نامزدم اعتقاد داشت که برای خرید عروسی یکی از خواهرهایم کافی است که   بیاید، ولی مادرم می‌گفت: «ما برای عروسی خواهرت همگی رفتیم خرید!» و   اعتقاد داشت که سه خواهرم همراه با دو برادرهایم به‌علاوه خودش، همگی حتماً   باید هنگام خرید حضورداشته باشند! نامزدم، سهیلا می‌گفت: «اینها چادری   هستند و من حاضر نیستم با اونها به طلافروشی‌های بالای شهر بروم. <br />
<br />
به آنها   بگو به جای چادر، مانتو بپوشند؛ یکی دو نفر هم بیشتر نیایند.»‌وقتی   بااحتیاط، چنین پیشنهادی را به خواهرهایم گفتم، مادرم با صراحت گفت:   «نامزدت بیخود کرده که چنین پیشنهادی کرده؛ به او بگو ما همینیم که هستیم!»   من ازیک‌طرف، شرایط مادرم که می‌خواست همه را راضی کند درک می‌کردم و از   طرفی هم به سهیلا حق می‌دادم که دلش نمی‌خواست بااین‌همه آدم به خرید  برود.  خانوادۀ ما می‌گفتند: «بازار، بهترین جای خرید طلاست» ولی سهیلا  می‌گفت:  «یا خیابان کریم خان، یا میرداماد.» خانوادۀ ما می‌گفتند: «شب  خواستگاری  باید یک دست لباس برای عروس ببریم» ولی سهیلا می‌گفت: «ما از  این رسم‌ها  نداریم». در هنگام عقد، مادرم می‌گفت: «از 200 سکۀ طلا بالاتر  نرو!» ولی  دایی سهیلا عقیده داشت: «کمتر از 500 سکه ممکن نیست!» شب عروسی،  ما  می‌خواستیم زن و مرد، جدا از هم باشند؛ آن‌ها می‌گفتند: «نخیر! باید  زن و  مرد با هم باشند»! ما عقیده‌ای به تشریفات نداشتیم، زیرا این کارها  را  اسراف می‌دانستیم؛ ولی پدر عروس می‌گفت: «من حاضرم به تو کمک کنم که  عروسی  آبرومندی بگیری». دایی عروس می‌گفت: «ما یک عاقد می‌شناسیم که  روحانی  نیست»، ولی مادرم می‌گفت: «عاقد باید روحانی محلۀ خودمان باشد که  محضر هم  دارد». <br />
<br />
بالاخره، هنگام عقد هم، چون چند نفر مرد آمده بودند توی  مجلس زنانه و  داشتند می‌رقصیدند، زن‌دایی‌ام قهر کرد و به همراه دو سه نفر  دیگر، مجلس  را ترک کرد! خلاصه، نمی‌دانید آن شب چه مشکلاتی داشتم؛ دائم  نگران  اوضاع‌واحوال بودم. خانوادۀ عروس دائماً از کارهای پدر و مادرم  ایراد  می‌گفتند و با گوشه و کنایه به من می‌فهمانیدند که آن‌ها «اُمُل»‌ و   قدیمی‌اند. من ازیک‌طرف نمی‌خواستم با آن‌ها جروبحث کنم، اما از طرف دیگر   چون آن‌ها والدینم بودند، خوشم نمی‌آمد که از آن‌ها ایراد بگیرند.</div>  <div style="text-align: RIGHT;">... و تازه همۀ این‌ها، حوادثی بود که در مراسم عقد و عروسی اتفاق افتاده بود.</div>  <div style="text-align: RIGHT;">حالا   اجازه بدهید تا از دوران پس از عروسی برایتان بگویم که چه اتفاق‌هایی   افتاد. هر وقت با سهیلا به خانۀ مادرم می‌رفتیم، مادرم برای او اسپند دود   می‌کرد. همسر جوانم که از بوی اسپند به سرفه می‌افتاد، شروع به غُرغُر   می‌کرد و نه‌تنها روی خوشی به این کار نشان نمی‌داد بلکه اخم‌وتخم هم   می‌کرد. ناچار، به مادرم می‌گفتم: «مادر جان! احتیاج به این کارها نیست»؛   ولی مادرم با تشر به من می‌گفت: «حرف نزن! تو بچه هستی و از چشم زخم و چشم   شور و ناپاک دیگران خبر نداری!»  پس‌ازاین که از خانۀ مادرم خارج می‌شدیم  همسرم به کنایه می‌گفت: «اسپند دود  کردن یعنی چه؟! یعنی من دیگه مریض  نمی‌شم؟!» این‌ها را می‌گفت و می‌زد زیر  خنده!</div>  <div style="text-align: RIGHT;">یکی   دیگر از تفاوت‌های فرهنگی و رفتاری ما، چگونگی صرف غذاست. لطفاً خوب توجه   کنید! ما عادت داریم که غذا را روی زمین بخوریم؛ بنابراین مادرم روی زمین   سفره پهن می‌کند؛ ولی سهیلا عادت ندارد که روی زمین غذا بخورد. هر وقت که   ناهار یا شام، آنجا هستیم، سهیلا غذایش را می‌کشد و می‌برد روی مبل   می‌نشیند؛ او غذایش‌ را روی مبل می‌خورد. مادر من هم خیلی تمیز و پاکیزه   است و دلش نمی‌خواهد کسی با کفش بیاید روی فرش‌های منزل؛ ولی سهیلا   می‌گوید: «من با کفش راحت‌ترم»!</div>  <div style="text-align: RIGHT;">همچنین،  مادرم  خیلی به پدرم می‌رسد و به او توجه می‌کند؛ ولی سهیلا اهل این کارها  نیست؛  درحالی‌که مادرم انتظار دارد که سهیلا هم مثل خودش به من برسد. هر  وقت که  مادرم به‌اصطلاح «پُز» مرا می‌دهد و از من تعریفی می‌کند، به‌جای  اینکه  سهیلا هم حرف مادر را – ولو به‌ظاهر – تصدیق کند، برعکس می‌گوید:  «مادر  جون! مثل این که شما غیر از این پسرتون کس دیگه‌ای رو ندیدین»!</div>  <div style="text-align: RIGHT;">خلاصه   این‌که، اوضاع‌واحوال خوبی ندارم؛ نه سهیلا شرایط مادر من را درک می‌کند،  و  نه مادرم از انتظاراتش دست برمی‌دارد؛ فقط این من هستم که دارم این  وسط،  ضایع می‌شوم و عاقبت هم نمی‌دانم که حال‌وروز زندگی من به کجا  می‌کشد!»</div>  <div style="text-align: RIGHT;">خُب!  این‌ها درد دل جمشید بود. معلوم  است که اگر پای حرفه‌ای همسرش، سهیلا و یا  حتی خانوادۀ سهیلا بنشینیم،  «مثنوی هفتاد من کاغذ شود». حال اگر از من  بپرسید که جوان حق داشته که از  چنین دختری خواستگاری کند یا نه؟ به شما  خواهم گفت: «خیر! او نمی‌بایست با  خانواده‌ای که تا این اندازه با هم تفاوت  فرهنگی دارند ازدواج می‌کرد».  آن‌وقت بپرسید: «پس تضاد فرهنگی خودش با  والدینش را چگونه باید حل  می‌کرد؟» در پاسخ شما می‌گویم: «او باید با دختری  تحصیل کرده و تقریباً از  طبقۀ خودش ازدواج می‌کرد، تا دیدگاههای  خانواده‌هایشان به زندگی، در یک  سطح باشد؛ زیرا حق اوست با دختری ازدواج و  زندگی کند که او هم مثل خودش  تحصیل کرده است و سلیقه‌های مشابهی دارند، و  نه با خانوادۀ دختری که به  قول جمشید، دائم به پدر و مادرش گوشه و کنایه  می‌زند. وقتی پدر و مادر  دختر و پسر در یک سطح باشند، آن وقت کسی بر دیگری  ترجیحی ندارد و  مقایسه‌ای هم پیش نمی‌آید».</div>  <div style="text-align: RIGHT;">درد دل الهه خانم</div>  <div style="text-align: RIGHT;">حالا   خوب است کمی هم پای حرفه‌ای الهه خانم بنشینیم که ازدواجش تقریباً شبیه   ازدواج سهیلا و جمشید بوده است. الهه خانم می‌گفت: «شوهرم از طبقه‌ای بود   که با ما خیلی فرق داشتند. پدرم وقتی او را دید گفت: «جوان برازنده‌ای است و   آیندۀ خوبی دارد؛ ما که نمی‌خواهیم با پدر و مادرش زندگی کنیم». گرچه   شوهرم را خیلی دوست دارم و حالا هم او را می‌پرستم، ولی هرگز نمی‌توانم از   رفتارهای مادرش چشم‌پوشی کنم». به الهه گفتم: «اگر از شوهرتان راضی هستید   باید مادرش را هم تحمل کنید». الهه جواب داد: «بله! این که می‌گویید درست   است و من سالها است که دارم او را تحمل می‌کنم، ولی باور بفرمایید که دیگر   طاقتم طاق شده است؛، زیرا هم مجبورم که با مادرشوهرم به توافق برسم و   معاشرت کنم، چون شوهرم خیلی به مادرش علاقه‌مند است و همیشه نسبت به او   احساس دین می‌کند، و هم باید سخت‌گیری‌هایش را تحمل کنم؛ ولی آخر شما   نمی‌دانید که این پیرزن، که از اول با ازدواج پسرش با من، مخالف بود چه   زبان تندی دارد!» به او گفتم: «بسیار خب! حالا یکی از سخت‌گیری‌هایش را   بگویید.»<br />
<br />
 الهه سکوتی کرد و سپس با آه و ناله گفت: هر وقت که می‌خواهیم از   خانۀ آن‌ها به منزل خودمان برگردیم، می‌گوید: «این زن قرتی را برای چی   گرفتی که یک جا بند نمی‌شه؟! چرا نرفتی از درودهات خودمان یک زن حسابی   بگیری؟!» آنگاه الهه رو به من کرد و گفت: خب! شما می‌گویید من با این زبان   تند و پر نیش و کنایۀ این پیرزن که همه‌‌اش متلک است چکار کنم؟! اگر به   خانه‌اش نروم شوهرم ناراحت می‌شود؛ اگر هم بروم که باید این زخم‌زبان‌ها را   بشنوم. به او گفتم: «بسیار خب! ولی فکر می‌کنید تمام این ناملایمات را به   خاطر شوهر خوبی که دارید می‌توانید تحمل کنید؟» در جوابم متفکرانه گفت:   «آخر از آنچه که می‌ترسیدم، دارد به سرم می‌آید!» گفتم: مگر چه شده؟! الهه   جواب داد: «همیشه پیش خودم فکر می‌کردم، درسته که شوهرم فردی تحصیل کرده   است، ولی بالاخره خون این خانواده در رگهایش جاری است و همین پدر و مادر او   را بزرگ کرده‌اند؛ بنابراین آنچه را که در کودکی به او آموخته‌اند ممکن   است موقتاً فراموش شان کند، ولی در میانسالی تدریجاً به سراغش خواهند آمد!»   پرسیدم: مگر تغییر کرده است؟ الهه بازگفت: «او در تربیت بچه‌ها عیناً روش   پدرش را به کار می‌برد و می‌گوید، مگر من که زیردست پدرم بار آمده‌ام،  آدم  بدی شده‌ام.</div>  <div style="text-align: RIGHT;">با  الهه خانم چندین جلسۀ دیگر  صحبت کردم و به راه‌حل‌هایی هم رسیدیم که گرچه  کاملاً چاره‌ساز نبودند  اما لااقل توانستند اوضاع راکمی آرام‌تر کنند.</div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[مشورت در امر ازدواج]]></title>
			<link>https://forum.talarearoos.ir/thread-%D9%85%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%B1-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC--948</link>
			<pubDate>Mon, 22 Sep 2014 09:27:52 +0330</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.talarearoos.ir/thread-%D9%85%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%B1-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC--948</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: RIGHT;">در مقاله ی قبلی در مورد <a href="http://www.besooiekamal.com/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B5%D8%AD%D9%8A%D8%AD-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1.html" rel="nofollow" target="_blank"><span style="font-weight: bold;">رویاهای بی پایه و اساسی</a> که دختر و پسرهای جوان، با توجه به آن رؤیاها می خواهند ازدواج کنند، پرداختیم. در این مقاله در مورد <a href="http://www.besooiekamal.com/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC/%D9%85%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%B1-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC.html" rel="nofollow" target="_blank">مشورت و اهمیت آن در امر ازدواج</a></span> می پردازیم.<br />
</div> <div style="text-align: RIGHT;">میان   بیشتر جوانان و والدین آن‌ها اختلاف‌های فکری – سلیقه‌ای زیادی وجود دارد   که ناشی از تعلق به دو نسل متفاوت است. افکار بعضی از والدین که درگذشته   فرصت تحصیل نداشته‌اند، موردقبول جوانان تحصیل‌کرده خودشان واقع نمی‌شود.   تفاوت‌های فکری میان آن‌ها که از گذشته‌های دور وجود داشته است اکنون خود   را بیشتر نشان داده به‌طوری‌ که در هیچ زمینه‌ای تجربه‌های والدین خویش را   نمی‌پسندند و یک نوع فاصله‌ای بین خود و والدین خود احساس می‌کنند. <br />
							  </div><div style="text-align: RIGHT;">جوان  میل  دارد حالا که تحصیلاتی پیداکرده با خانواده‌های بافرهنگ و تحصیل‌کرده   ازدواج کند تازندگانی‌اش از هر نظر کامل شود؛ بنابراین به‌طرف خانواده‌هایی   کشیده می‌شود که ازاین‌گونه نارسایی‌های فرهنگی در زندگی‌شان وجود نداشته   باشد.همین اختلاف‌سلیقه و عقیده موجب می‌شود که جوان شخصاً برای  ازدواجش  تصمیم بگیرد. مثلاً دختری را در محل کار یا در محیط دانشگاه  می‌بیند،  می‌پسندد، با او قول و قرار می‌گذارد، بدون این‌که فکر کند ممکن  است آن  دختر در همۀ موارد با او هماهنگ نباشد؛ بنابراین بدون <a href="http://www.besooiekamal.com/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC/%D9%85%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%B1-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC.html" rel="nofollow" target="_blank"><span style="font-weight: bold;">مشورت با والدین</span></a> خویش، خودش می‌برد، خودش می‌دوزد و خودش هم کارها را سروسامان می‌دهد.</div> <div style="text-align: RIGHT;">   او همه‌چیز را آسان می‌گیرد و فقط دل در گروی حرفه‌ای عاشقانه‌ای بسته  است  که با دخترخانم بر زبان آورده و او هم ساکت و متبسم فقط به او نگاه  کرده و  بدون هیچ اظهارنظری سکوت کرده است! وقتی از نقشه‌هایش به معشوق  می‌گفت در  فکر این نبود که چگونه و از چه راهی باید به این هدف‌ها و  آرزوها برسد. او  سرمست از بادۀ جوانی، همه‌چیز را سهل و آسان و شدنی  می‌پنداشت و همسر  آینده‌اش هم که اتفاقاً چند سالی از او کوچک‌تر بود، با  اطمینان خوش  باورانه به حرف‌هایش گوش می‌داد و آرزو می‌کرد که همه‌چیز  روبه‌راه شود!</div> <div style="text-align: RIGHT;">دختر  جوان نیز در این لحظه قادر  نیست تا سایر تضادهایی را که ممکن است با جوان  محبوب اما بی‌تجربه‌اش  داشته باشد ببیند؛ او تجربه‌ای در این راه ندارد؛ او  خوش‌بینانه  فکر  می‌کند که همه‌چیز شدنی است. از طرفی آقاپسر که خود را قادر می‌بیند  همۀ  مشکلات را از پیش پا بردارد، حاضر نیست تجربه‌های گران‌بهای والدینش که  به  قیمت سپیدی موی آن‌ها به‌دست‌آمده است سود جوید.<br />
 <br />
 </div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">کسی که بیشتر مشورت می‌کند، کمتر اشتباه می‌کند.   <br />
 <br />
 </div> </span><div style="text-align: RIGHT;">او تفاوت درجۀ تحصیلی خود و خانواده‌اش را <a href="http://www.besooiekamal.com/" rel="nofollow" target="_blank"><span style="font-weight: bold;">ملاک عمدۀ انتخاب</a></span>   این راه نمی‌داند بنابراین حاضر نیست هیچ واقعیتی را در قالب نصیحت   بپذیرد. او از پدر و مادر تحصیل‌کردۀ همسر آینده و جوانش خوشش آمده   بنابراین از والدین خودش که کم‌سوادند گریزان است. او قادر نیست به این   حقیقت فکر کند که گرچه پدر و مادرش امروزی نیستند، ولی آدم‌های زحمتکشی   هستند که باپوست و استخوان خود، او را بزرگ کرده و به دانشگاه فرستاده‌اند و   اتفاقاً بیشتر از هرکسی در این دنیا طالب خوشبختی و کامیابی فرزندشان   می‌باشند؛ و شاید انتظار دارند که در روزگار پیری عصای دست آنان باشد، یا   آن‌ها را به طبیبی رسانیده و دوادرمانشان کند و کمک‌حال آن‌ها گردیده و   همدم ایام پیری و تنهایی‌شان باشد.</div> <div style="text-align: RIGHT;">
 جوان  میل دارد فرار کند بدون این‌که بداند این فرار، دوای درد او نیست. او  قادر  نیست درک کند که پدر و مادرش را نمی‌تواند برای همیشه فراموش کند.  او هنوز  حتی قادر نیست که بفهمد، پدر و مادر و خانواده، ریشۀ زندگانی او  هستند؛ و  ادامۀ حیات و زندگانی بدون ریشه اگر غیرممکن یا دشوار نباشد،  خیلی هم آسان  نیست!</div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: RIGHT;">در مقاله ی قبلی در مورد <a href="http://www.besooiekamal.com/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B5%D8%AD%D9%8A%D8%AD-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1.html" rel="nofollow" target="_blank"><span style="font-weight: bold;">رویاهای بی پایه و اساسی</a> که دختر و پسرهای جوان، با توجه به آن رؤیاها می خواهند ازدواج کنند، پرداختیم. در این مقاله در مورد <a href="http://www.besooiekamal.com/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC/%D9%85%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%B1-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC.html" rel="nofollow" target="_blank">مشورت و اهمیت آن در امر ازدواج</a></span> می پردازیم.<br />
</div> <div style="text-align: RIGHT;">میان   بیشتر جوانان و والدین آن‌ها اختلاف‌های فکری – سلیقه‌ای زیادی وجود دارد   که ناشی از تعلق به دو نسل متفاوت است. افکار بعضی از والدین که درگذشته   فرصت تحصیل نداشته‌اند، موردقبول جوانان تحصیل‌کرده خودشان واقع نمی‌شود.   تفاوت‌های فکری میان آن‌ها که از گذشته‌های دور وجود داشته است اکنون خود   را بیشتر نشان داده به‌طوری‌ که در هیچ زمینه‌ای تجربه‌های والدین خویش را   نمی‌پسندند و یک نوع فاصله‌ای بین خود و والدین خود احساس می‌کنند. <br />
							  </div><div style="text-align: RIGHT;">جوان  میل  دارد حالا که تحصیلاتی پیداکرده با خانواده‌های بافرهنگ و تحصیل‌کرده   ازدواج کند تازندگانی‌اش از هر نظر کامل شود؛ بنابراین به‌طرف خانواده‌هایی   کشیده می‌شود که ازاین‌گونه نارسایی‌های فرهنگی در زندگی‌شان وجود نداشته   باشد.همین اختلاف‌سلیقه و عقیده موجب می‌شود که جوان شخصاً برای  ازدواجش  تصمیم بگیرد. مثلاً دختری را در محل کار یا در محیط دانشگاه  می‌بیند،  می‌پسندد، با او قول و قرار می‌گذارد، بدون این‌که فکر کند ممکن  است آن  دختر در همۀ موارد با او هماهنگ نباشد؛ بنابراین بدون <a href="http://www.besooiekamal.com/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC/%D9%85%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%B1-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC.html" rel="nofollow" target="_blank"><span style="font-weight: bold;">مشورت با والدین</span></a> خویش، خودش می‌برد، خودش می‌دوزد و خودش هم کارها را سروسامان می‌دهد.</div> <div style="text-align: RIGHT;">   او همه‌چیز را آسان می‌گیرد و فقط دل در گروی حرفه‌ای عاشقانه‌ای بسته  است  که با دخترخانم بر زبان آورده و او هم ساکت و متبسم فقط به او نگاه  کرده و  بدون هیچ اظهارنظری سکوت کرده است! وقتی از نقشه‌هایش به معشوق  می‌گفت در  فکر این نبود که چگونه و از چه راهی باید به این هدف‌ها و  آرزوها برسد. او  سرمست از بادۀ جوانی، همه‌چیز را سهل و آسان و شدنی  می‌پنداشت و همسر  آینده‌اش هم که اتفاقاً چند سالی از او کوچک‌تر بود، با  اطمینان خوش  باورانه به حرف‌هایش گوش می‌داد و آرزو می‌کرد که همه‌چیز  روبه‌راه شود!</div> <div style="text-align: RIGHT;">دختر  جوان نیز در این لحظه قادر  نیست تا سایر تضادهایی را که ممکن است با جوان  محبوب اما بی‌تجربه‌اش  داشته باشد ببیند؛ او تجربه‌ای در این راه ندارد؛ او  خوش‌بینانه  فکر  می‌کند که همه‌چیز شدنی است. از طرفی آقاپسر که خود را قادر می‌بیند  همۀ  مشکلات را از پیش پا بردارد، حاضر نیست تجربه‌های گران‌بهای والدینش که  به  قیمت سپیدی موی آن‌ها به‌دست‌آمده است سود جوید.<br />
 <br />
 </div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">کسی که بیشتر مشورت می‌کند، کمتر اشتباه می‌کند.   <br />
 <br />
 </div> </span><div style="text-align: RIGHT;">او تفاوت درجۀ تحصیلی خود و خانواده‌اش را <a href="http://www.besooiekamal.com/" rel="nofollow" target="_blank"><span style="font-weight: bold;">ملاک عمدۀ انتخاب</a></span>   این راه نمی‌داند بنابراین حاضر نیست هیچ واقعیتی را در قالب نصیحت   بپذیرد. او از پدر و مادر تحصیل‌کردۀ همسر آینده و جوانش خوشش آمده   بنابراین از والدین خودش که کم‌سوادند گریزان است. او قادر نیست به این   حقیقت فکر کند که گرچه پدر و مادرش امروزی نیستند، ولی آدم‌های زحمتکشی   هستند که باپوست و استخوان خود، او را بزرگ کرده و به دانشگاه فرستاده‌اند و   اتفاقاً بیشتر از هرکسی در این دنیا طالب خوشبختی و کامیابی فرزندشان   می‌باشند؛ و شاید انتظار دارند که در روزگار پیری عصای دست آنان باشد، یا   آن‌ها را به طبیبی رسانیده و دوادرمانشان کند و کمک‌حال آن‌ها گردیده و   همدم ایام پیری و تنهایی‌شان باشد.</div> <div style="text-align: RIGHT;">
 جوان  میل دارد فرار کند بدون این‌که بداند این فرار، دوای درد او نیست. او  قادر  نیست درک کند که پدر و مادرش را نمی‌تواند برای همیشه فراموش کند.  او هنوز  حتی قادر نیست که بفهمد، پدر و مادر و خانواده، ریشۀ زندگانی او  هستند؛ و  ادامۀ حیات و زندگانی بدون ریشه اگر غیرممکن یا دشوار نباشد،  خیلی هم آسان  نیست!</div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[راه صحیح انتخاب همسر]]></title>
			<link>https://forum.talarearoos.ir/thread-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B5%D8%AD%D9%8A%D8%AD-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1--947</link>
			<pubDate>Mon, 22 Sep 2014 09:27:02 +0330</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.talarearoos.ir/thread-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B5%D8%AD%D9%8A%D8%AD-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1--947</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">ازدواج، آسان نیست! <div style="text-align: RIGHT;">بله! ازدواج کردن آسان نیست. برای این امر مهم باید بسیار اندیشید و به فکر فرورفت، نقشه‌ها کشید، <a href="http://www.besooiekamal.com/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC/%D9%85%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%B1-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC.html" rel="nofollow" target="_blank">مشورت</span></a> کرد و خلاصه کاری کرد که عاقبت، پشیمانی به بار نیاورد.<br />
</div> <div style="text-align: RIGHT;">به همان اندازه که نباید از <span style="font-weight: bold;">ازدواج   ترسید، به همان اندازه هم این اتفاق بزرگ را نباید سرسری گرفت.   ازدواج‌هایی که از روی شتاب‌زدگی و عجله صورت می‌گیرند، ازدواج‌هایی که از   روی ساده‌اندیشی و خوش‌بینی</span> زیاد صورت می‌گیرند،  ازدواج‌هایی که  از روی فریبکاری صورت می‌گیرند، و بالاخره ازدواج‌هایی که  پایه و اساس  آن‌ها روی چشم‌ و هم‌چشمی است، سرانجام خوشی ندارند.</div>
							    <div style="text-align: RIGHT;">در  مطالب زیر،  به شرح ازدواج‌هایی که آسیب‌پذیری‌شان زیاد است می‌پردازیم تا  زوج‌های  جوان نگویند که معیاری درست ‌و حسابی نداشتیم و از روی ناآگاهی به  ازدواج  نامناسبی تن دادیم!</div> <div style="text-align: RIGHT;"><a href="http://www.besooiekamal.com/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B5%D8%AD%D9%8A%D8%AD-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1.html" rel="nofollow" target="_blank"><span style="font-weight: bold;">1- <span style="font-size: small;">راه صحیح انتخاب همسر</span></a></div> <div style="text-align: RIGHT;"><a href="http://www.besooiekamal.com/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC/%D9%85%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%B1-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC.html" rel="nofollow" target="_blank">2-<span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-size: small;"> مشورت در امر ازدواج</span></span></span></a></div> <div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-weight: bold;"><a href="http://www.besooiekamal.com/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC/%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%81-%D9%81%D9%83%D8%B1%D9%8A-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1.html" rel="nofollow" target="_blank">3- </span><span style="font-size: small;">اختلاف فکری و فرهنگی با خانواده همسر</span></a><br />
 <br />
 </div>  <div style="text-align: RIGHT;">مورد اول را در همین مقاله و موارد دوم و سوم را در مقاله های بعدی شرح خواهم داد</div> <span style="font-weight: bold;"><a href="http://www.besooiekamal.com/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC/%D9%85%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%B1-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC.html" rel="nofollow" target="_blank"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-size: small;">مشورت در امر ازدواج</span></span></a></span><br />
 <span style="font-weight: bold;"><a href="http://www.besooiekamal.com/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC/%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%81-%D9%81%D9%83%D8%B1%D9%8A-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1.html" rel="nofollow" target="_blank"><span style="font-size: small;">اختلاف فکری و فرهنگی با خانواده همسر </span></a></span><br />
 <br />
  <div style="text-align: RIGHT;">دختر  جوانی که در رؤیاهایش مرد قدبلندی که موهایش را  بر پیشانی‌اش ریخته و  گردنی افراشته و عضلانی دارد، صاحب چشم‌های نافذ  درشت و سیاهی است، هیکل  ورزش‌کارانه‌ای دارد و ...، او فقط این‌ها را  می‌بیند؛ یا حتی وقتی با مردی  آشنا می‌شود که ولو اندکی از مشخصات فوق را  دارد، بدون این‌که درباره‌اش  به تحقیق و تفحص بپردازد، به او دل می‌بندد،  درحالی‌که هنوز اطلاعاتش  دربارۀ مرد، تکمیل‌نشده و درواقع از او هیچ  نمی‌داند اما یکسره خود را  پایبند او می‌یابد.</div> <div style="text-align: RIGHT;">   در این شرایط خیال می‌کند که رؤیاهایش به حقیقت پیوسته است و مرد ایده آل   خود را که مهروموم‌ها به او فکر می‌کرده همین شخص است که امروز سر راهش   قرارگرفته، سر از پای نمی‌شناسد و به سایر حقایق تلخی که پیرامون این جوان   وجود دارد فکر نمی‌کند.<br />
</div> <div style="text-align: RIGHT;">  او خوش باورانه به خود  می‌گوید «این همان کسی است که سالها در آرزویش  بودم!» و دیگر به فکر این  نیست که آیا او شغل ثابتی دارد یا نه؟ آیا قادر  هست که نیازهای مادی او را  تأمین کند یا نه؟ او در این فکر نیست که گذشتۀ  او را با دقت پیگیری و  ارزیابی کند. دختر جوان در این فکر نیست که هرچه  زودتر در کنار این پسر  جوان قرار بگیرد. هرچه والدینش او را دعوت به صبر و  حوصله می‌کنند، او  بیشتر بی‌قراری می‌کند.<br />
</div> <div style="text-align: RIGHT;"> چشم‌های این دختر در چنین شرایطی خوب نمی‌بیند. او سر از پا نشناخته در این <span style="font-weight: bold;">خیال خوش   است که بالاخره رؤیاهایش به حقیقت پیوسته است!... این نوع ازدواج‌ها   به‌ندرت – و فقط به‌ندرت – پایان خوشی خواهند داشت؛ تازه اگر سایر <a href="http://www.besooiekamal.com/" rel="nofollow" target="_blank">عوامل خوشبختی</span></a> هم وجود داشته باشند.</div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">ازدواج، آسان نیست! <div style="text-align: RIGHT;">بله! ازدواج کردن آسان نیست. برای این امر مهم باید بسیار اندیشید و به فکر فرورفت، نقشه‌ها کشید، <a href="http://www.besooiekamal.com/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC/%D9%85%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%B1-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC.html" rel="nofollow" target="_blank">مشورت</span></a> کرد و خلاصه کاری کرد که عاقبت، پشیمانی به بار نیاورد.<br />
</div> <div style="text-align: RIGHT;">به همان اندازه که نباید از <span style="font-weight: bold;">ازدواج   ترسید، به همان اندازه هم این اتفاق بزرگ را نباید سرسری گرفت.   ازدواج‌هایی که از روی شتاب‌زدگی و عجله صورت می‌گیرند، ازدواج‌هایی که از   روی ساده‌اندیشی و خوش‌بینی</span> زیاد صورت می‌گیرند،  ازدواج‌هایی که  از روی فریبکاری صورت می‌گیرند، و بالاخره ازدواج‌هایی که  پایه و اساس  آن‌ها روی چشم‌ و هم‌چشمی است، سرانجام خوشی ندارند.</div>
							    <div style="text-align: RIGHT;">در  مطالب زیر،  به شرح ازدواج‌هایی که آسیب‌پذیری‌شان زیاد است می‌پردازیم تا  زوج‌های  جوان نگویند که معیاری درست ‌و حسابی نداشتیم و از روی ناآگاهی به  ازدواج  نامناسبی تن دادیم!</div> <div style="text-align: RIGHT;"><a href="http://www.besooiekamal.com/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B5%D8%AD%D9%8A%D8%AD-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1.html" rel="nofollow" target="_blank"><span style="font-weight: bold;">1- <span style="font-size: small;">راه صحیح انتخاب همسر</span></a></div> <div style="text-align: RIGHT;"><a href="http://www.besooiekamal.com/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC/%D9%85%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%B1-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC.html" rel="nofollow" target="_blank">2-<span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-size: small;"> مشورت در امر ازدواج</span></span></span></a></div> <div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-weight: bold;"><a href="http://www.besooiekamal.com/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC/%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%81-%D9%81%D9%83%D8%B1%D9%8A-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1.html" rel="nofollow" target="_blank">3- </span><span style="font-size: small;">اختلاف فکری و فرهنگی با خانواده همسر</span></a><br />
 <br />
 </div>  <div style="text-align: RIGHT;">مورد اول را در همین مقاله و موارد دوم و سوم را در مقاله های بعدی شرح خواهم داد</div> <span style="font-weight: bold;"><a href="http://www.besooiekamal.com/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC/%D9%85%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%B1-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC.html" rel="nofollow" target="_blank"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-size: small;">مشورت در امر ازدواج</span></span></a></span><br />
 <span style="font-weight: bold;"><a href="http://www.besooiekamal.com/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC/%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%81-%D9%81%D9%83%D8%B1%D9%8A-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1.html" rel="nofollow" target="_blank"><span style="font-size: small;">اختلاف فکری و فرهنگی با خانواده همسر </span></a></span><br />
 <br />
  <div style="text-align: RIGHT;">دختر  جوانی که در رؤیاهایش مرد قدبلندی که موهایش را  بر پیشانی‌اش ریخته و  گردنی افراشته و عضلانی دارد، صاحب چشم‌های نافذ  درشت و سیاهی است، هیکل  ورزش‌کارانه‌ای دارد و ...، او فقط این‌ها را  می‌بیند؛ یا حتی وقتی با مردی  آشنا می‌شود که ولو اندکی از مشخصات فوق را  دارد، بدون این‌که درباره‌اش  به تحقیق و تفحص بپردازد، به او دل می‌بندد،  درحالی‌که هنوز اطلاعاتش  دربارۀ مرد، تکمیل‌نشده و درواقع از او هیچ  نمی‌داند اما یکسره خود را  پایبند او می‌یابد.</div> <div style="text-align: RIGHT;">   در این شرایط خیال می‌کند که رؤیاهایش به حقیقت پیوسته است و مرد ایده آل   خود را که مهروموم‌ها به او فکر می‌کرده همین شخص است که امروز سر راهش   قرارگرفته، سر از پای نمی‌شناسد و به سایر حقایق تلخی که پیرامون این جوان   وجود دارد فکر نمی‌کند.<br />
</div> <div style="text-align: RIGHT;">  او خوش باورانه به خود  می‌گوید «این همان کسی است که سالها در آرزویش  بودم!» و دیگر به فکر این  نیست که آیا او شغل ثابتی دارد یا نه؟ آیا قادر  هست که نیازهای مادی او را  تأمین کند یا نه؟ او در این فکر نیست که گذشتۀ  او را با دقت پیگیری و  ارزیابی کند. دختر جوان در این فکر نیست که هرچه  زودتر در کنار این پسر  جوان قرار بگیرد. هرچه والدینش او را دعوت به صبر و  حوصله می‌کنند، او  بیشتر بی‌قراری می‌کند.<br />
</div> <div style="text-align: RIGHT;"> چشم‌های این دختر در چنین شرایطی خوب نمی‌بیند. او سر از پا نشناخته در این <span style="font-weight: bold;">خیال خوش   است که بالاخره رؤیاهایش به حقیقت پیوسته است!... این نوع ازدواج‌ها   به‌ندرت – و فقط به‌ندرت – پایان خوشی خواهند داشت؛ تازه اگر سایر <a href="http://www.besooiekamal.com/" rel="nofollow" target="_blank">عوامل خوشبختی</span></a> هم وجود داشته باشند.</div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[به این خواستگار اعتماد کنم؟]]></title>
			<link>https://forum.talarearoos.ir/thread-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D9%86%D9%85%D8%9F--899</link>
			<pubDate>Mon, 21 Jul 2014 21:45:09 +0430</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.talarearoos.ir/thread-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D9%86%D9%85%D8%9F--899</guid>
			<description><![CDATA[سلام<br />
من یه دخترم که تا به حال به هیچ پسری رابطه نداشتم<br />
و برام مهمه همراه آینده ام هم اینطوری باشه<br />
با یکی از خواستگارها <br />
تو جلسه خواستگاری حرفمون به خیانت در زندگی زناشویی کشیده شد<br />
ازشون سوال کردم اگر خانمی به شما بگه همسرش بهش خیانت کرده و دیگه نمیتونه باهاش ادامه بده شما چی بهش میگید؟<br />
ایشون گفت اتفاقا یه خانمی از اطرافیان(حالا این ادم کی بوده و چرا از همه جا از این آقا نظر خواهی کرده خدا میدونه) بهم این مشکل رو گفته و منم گفتم مقصر خودت بودی که نیازهای همسرت رو براورده نکردی<br />
بهشون گفتم شما قبلا با کسی ارتباط داشتید و اون گفت نه<br />
گفتم من ادمی هستم اگر متوجه بشم همسرم با کسی ارتباط داشته حتما رابطه رو بهم میزنم<br />
پرسید در هر سطحی از ارتباط باشه <br />
گفتم در هر سطحی باشه<br />
گفت اما مردها خیلی براشون سخته چون نیازهاشون از خانم ها قوی تره<br />
و این رو هم گفت که آدم ها جایز الخطا اند<br />
این ادم برونگراست و فکر میکنم هات هم باشه سنش از سی بیشتره خانوادش مذهبی اند و خودش هم <br />
اما نوع جوابهایی که بهم داد یکم دودلم کرد<br />
اگه باکسی نبوده چرا گفت ادم ها جایز الخطاند و اینکه میگه مرداها نیازهاشون قویه پس چطوری خودش تا سی سالگی رابطه نداشته <br />
به نظر شما جواباش مشکوک بود یا من زیاد حساس نشم]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام<br />
من یه دخترم که تا به حال به هیچ پسری رابطه نداشتم<br />
و برام مهمه همراه آینده ام هم اینطوری باشه<br />
با یکی از خواستگارها <br />
تو جلسه خواستگاری حرفمون به خیانت در زندگی زناشویی کشیده شد<br />
ازشون سوال کردم اگر خانمی به شما بگه همسرش بهش خیانت کرده و دیگه نمیتونه باهاش ادامه بده شما چی بهش میگید؟<br />
ایشون گفت اتفاقا یه خانمی از اطرافیان(حالا این ادم کی بوده و چرا از همه جا از این آقا نظر خواهی کرده خدا میدونه) بهم این مشکل رو گفته و منم گفتم مقصر خودت بودی که نیازهای همسرت رو براورده نکردی<br />
بهشون گفتم شما قبلا با کسی ارتباط داشتید و اون گفت نه<br />
گفتم من ادمی هستم اگر متوجه بشم همسرم با کسی ارتباط داشته حتما رابطه رو بهم میزنم<br />
پرسید در هر سطحی از ارتباط باشه <br />
گفتم در هر سطحی باشه<br />
گفت اما مردها خیلی براشون سخته چون نیازهاشون از خانم ها قوی تره<br />
و این رو هم گفت که آدم ها جایز الخطا اند<br />
این ادم برونگراست و فکر میکنم هات هم باشه سنش از سی بیشتره خانوادش مذهبی اند و خودش هم <br />
اما نوع جوابهایی که بهم داد یکم دودلم کرد<br />
اگه باکسی نبوده چرا گفت ادم ها جایز الخطاند و اینکه میگه مرداها نیازهاشون قویه پس چطوری خودش تا سی سالگی رابطه نداشته <br />
به نظر شما جواباش مشکوک بود یا من زیاد حساس نشم]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[تفاوتهای مردان و زنان در عرصه زندگی و تفکر]]></title>
			<link>https://forum.talarearoos.ir/thread-%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1--804</link>
			<pubDate>Wed, 01 May 2013 14:16:11 +0430</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.talarearoos.ir/thread-%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1--804</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;">مرد از راه می رسه</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;"> ناراحت و عبوس</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">زن:چی شده؟</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">مرد:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که زنش بی خیال شه و بره پی کارش)</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">زن حرف مرد رو باور نمی کنه: یه چیزیت هست.بگو!</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">مرد برای اینکه اثبات کنه راست می گه لبخند می زنه</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">زن اما “می فهمه”مرد دروغ میگه:راستشو بگو یه چیزیت هست</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">تلفن زنگ می زنه</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">دوست زن پشت خطه</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">(مرد در دلش خدا خدا می کنه که زن زودتر بره )</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">زن خطاب به دوستش: متاسفم عزیزم.جدا متاسفم که بدقولی می کنم.شوهرم ناراحته و نمی تونم تنهاش بذارم!</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">مرد داغون می شه</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">“می خواست تنها باشه”</span><br />
<span style="font-size: medium;">  </span><br />
<span style="font-size: medium;">…………………………………………………………………….</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">مرد از راه می رسه</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">زن ناراحت و عبوسه</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">مرد:چی شده؟</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">زن:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که شوهرش برای فهمیدن مساله اصرار کنه و نازشو بکشه)</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">مرد حرف زن رو باور می کنه و می ره پی کارش</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">زن برای اینکه اثبات کنه دروغ می گه  دو قطره اشک می ریزه</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">مرد اما باز هم “نمی فهمه”زن دروغ میگه.</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;"> تلفن زنگ می زنه</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">دوست مرد پشت خطه</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">(زن در دلش خدا خدا می کنه که  مرد نره )</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">مرد خطاب به دوستش: الان راه می افتم!</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">زن داغون می شه</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">“نمی خواست تنها باشه”</span><br />
<span style="font-size: medium;">  </span><br />
<span style="font-size: medium;">……………………………………………………………………</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">و این داستان سال  های سال ادامه داشت و زن ومرد در کمال خوشبختی  و تفاهم در کنار هم روزگار گذراندند…</span><br />
azfun.ir]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;">مرد از راه می رسه</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;"> ناراحت و عبوس</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">زن:چی شده؟</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">مرد:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که زنش بی خیال شه و بره پی کارش)</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">زن حرف مرد رو باور نمی کنه: یه چیزیت هست.بگو!</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">مرد برای اینکه اثبات کنه راست می گه لبخند می زنه</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">زن اما “می فهمه”مرد دروغ میگه:راستشو بگو یه چیزیت هست</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">تلفن زنگ می زنه</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">دوست زن پشت خطه</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">(مرد در دلش خدا خدا می کنه که زن زودتر بره )</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">زن خطاب به دوستش: متاسفم عزیزم.جدا متاسفم که بدقولی می کنم.شوهرم ناراحته و نمی تونم تنهاش بذارم!</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">مرد داغون می شه</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">“می خواست تنها باشه”</span><br />
<span style="font-size: medium;">  </span><br />
<span style="font-size: medium;">…………………………………………………………………….</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">مرد از راه می رسه</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">زن ناراحت و عبوسه</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">مرد:چی شده؟</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">زن:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که شوهرش برای فهمیدن مساله اصرار کنه و نازشو بکشه)</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">مرد حرف زن رو باور می کنه و می ره پی کارش</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">زن برای اینکه اثبات کنه دروغ می گه  دو قطره اشک می ریزه</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">مرد اما باز هم “نمی فهمه”زن دروغ میگه.</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;"> تلفن زنگ می زنه</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">دوست مرد پشت خطه</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">(زن در دلش خدا خدا می کنه که  مرد نره )</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">مرد خطاب به دوستش: الان راه می افتم!</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">زن داغون می شه</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">“نمی خواست تنها باشه”</span><br />
<span style="font-size: medium;">  </span><br />
<span style="font-size: medium;">……………………………………………………………………</span><br />
<span style="font-size: medium;"> </span><br />
<span style="font-size: medium;">و این داستان سال  های سال ادامه داشت و زن ومرد در کمال خوشبختی  و تفاهم در کنار هم روزگار گذراندند…</span><br />
azfun.ir]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>